داغ کن - کلوب دات کام سرمقاله
به قلم شورای سردبیری

سلامی گرم به همه ی خوانندگان عزیز کافه طنز؛
پیش از فرا رسیدن آبان ماه خوشحال بودیم که داریم یک ساله می شویم و خوشحال تر از این که یک سالِ تمام، تمامِ تلاشمان را کردیم تا خنده بر لبان شما نقش بندد.
اما با فرا رسیدن یازدهم آبان ماه، تمام آن شادی ها به نگرانی های ناشی از مشکلات تبدیل شد… مشکلاتی که مانع برگزاری تولدی ساده برای شروعی ساده شد…
آری! یازدهم آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت بود که شروع ساده مان شکل گرفت. شروع ساده بود اما ادامه چندان که می نمود ساده نبود و مشکلات همواره ما را به چالش می کشید… سرعت کم و گاها قطع و وصل خطوط اینترنت، باز نشدن صفحات ایمیل و غیره و غیره مشکلاتی ایجاد کرد که گاها به تاخیر در به روز رسانی و حتی عدم به روز رسانی منجر شد… شماره ی قبل نیز ویژه نامه ی سالگرد قربانی همین مشکلات شد…
با تمام این مشکلات دست و پنجه نرم کردیم و امید داریم که از ادامه ی راه باز نمانیم تا نقش زیبای لبخند از لبان شما دریغ نشود.
در پایان تشکر می کنم از تمامی همکارانی که در این یک سال صمیمانه ما را یاری کردند و از جوهر وجودی خویش که همان قلم زیبای شان بود هزینه کردند. زبان از تقدیر ایشان قاصر است و هرچه بگوییم کلام ما از ارزش کار ایشان می کاهد. فقط در کمال سادگی از همه ی این عزیزان تشکر می کنیم و قدردان زحمات و کمک های بی دریغ شان هستیم.

Popularity: 5% [?]

داغ کن - کلوب دات کام تولد یه کافه طنز
به قلم علی اصغر نجفی

در این جشن شاهانی کافه طنز
چه زیباست مهمانی کافه طنز
هزاران سلام وهزاران درود
به اسپانسر و بانی کافه طنز
سلامم به آن خانم مشهدی
به آقای تهرانی کافه طنز
چه فرفی کند فرد اهل کجاست
مهم  جمع ایرانی کافه طنز
بنازم نگین زمرد نشان
به این گوهر کانی کافه طنز
به نشریه ی تاپ اینترنتی
به این موج طوفانی کافه طنز
چه نیکوست در بعد فرهنگ وعلم
چنین کار انسانی کافه طنز
ندارند از خاضعی ادعا
نبینی رجز خوانی کافه طنز
چو اهل قلم هست مسحور آن
چه دل ها که زندانی کافه طنز
به سینه دلی و به دستی قلم
همه باد ارزانی کافه طنز
خدایا بگردان قوی گامشان
در این راه طولانی کافه طنز
الهی نبینیم در طول عمر
به یک دم پریشانی کافه طنز
والبته نفرینکی هم کنم
دراین بیت پایانی کافه طنز
الهی هر آنکس که شد دشمنش
شود خویش قربانی کافه طنز

Popularity: 2% [?]

داغ کن - کلوب دات کام خودکار قرمز
به قلم محمدرضا عالی پیام

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
بود متنش اگر خودکار آبی
بدان باشد درست و بی غل و غش
بود خودکار اگر با رنگ قرمز
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی
عزیزم، عشق من، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جا راحتم،  کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق  و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلا نداریم
شکنجه، اعتراف، عمرا نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشتِ عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تماما بیست این جا
فقط خودکار قرمز نیست اینجا

Popularity: 8% [?]

داغ کن - کلوب دات کام کاریکلماتور
به قلم سهراب گل هاشم

آرشیو سکوت پر است از فریاد های منزوی !
ظاهر سازها با هر سازی می رقصند.
آدم پرچانه، سکوت را بیهوش می کند.
زندان های خالی شهر پر است از آزادی.
در عکس دونفره ما جای تو همیشه خالیست.
حرف های خام به مغزم صدمه می زند.
اگر دیوار نبود از دست این آزادی به کجا پناه می بردم !
گل مژه اش، رایحه دل انگیزی دارد.
از نظر عوام، آزادی یعنی میدان، و قفس یعنی خانه امن .
گاهی اتحاد، یک نوع ظاهر سازی برای پنهان کردن دشمنی است.
فرسودگی، راه را برای فرو ریختن هموار می کند.
درختان منفور به خانواده ی جنگل خیانت کرده و دسته تبر شدند.

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام بی خطر سرایی
به قلم علی اصغر کمالدار

بگذار که از بـرگ و گــل و خـار بـگـویـم
از صخره و از چــشـمـه و از غــار بــگــویــــم
از چیزی نگویــم کـــه از آن دردســـر آیــد
از گــربه ی ولـگــرد رو دیــــوار بـــگــویـــم
از مــخـتــلــس و سـارق امــوال عــمـومـی
بـگـذشـتـه، بـه جــایـش ز سـگ هـار بـگـــویــم
یارو که بسی خورد و بسی بُرد، به من چه
مــن بـایـد از آن اشــغـری بسـیــار بـــگـویــم
از آنــکــه دهــد وعــده تــو خــالـی نـگـویـم
از دود زیــــان آور سـیــگـار بــــگــــویــــم
ما را چه بــه اشخاص مهــم و بـه مـقــامات
آن بـه کــه ز خـــال لــــب دلــــدار بــگـویـم
حرفی دگــر از تــشــنـه ی قــدرت نــزنـم مـن
بگــذار زِ مادر زن و و از یــــار بــــگــویـــم
یا مُهر زنــم بــر لــب و خــامــوش بــمـانـم
یا ایــنکــه ز لـیـسـانـســه ی بــیـکار بـگـویم
از رنــگ بــگــویــم، ولی از سبز نــگویـم
از قــرمــز و آبی، ز هـوادار بــــگـــویـــم
از هی به ســفــر رفــتــن یـک عــده نـگویـم
از رفـتـن حـاجـی ســوی بـازار بـــگـــویـــم
دیـگـر ســخـنـی از چـپ و از راسـت نـرانـم
از دکــتـر و بـیــمار و پرســتــار بـــگـویـــم
با بنده چه مربوط کــه بــا طعن و دو پهــلو
از آنـکــه غـــلـط مـــی دهــــد آمــار بـگـویم
بـایــد عــوض گفــتــن از نفت و ز پـــولـــش
از دولــت بی عـرضــه ی قـاجـــار بـــگـــویـــم
نــه هــی زِ عــدالــت نــه زِ آزادی نــویـسـم
نـه از صـحـت و کـذب نـمــودار بـــگــــویــــم
آخر ز چه طنزی که ســرِ سبز «غمین» را
یـک روز کـشــانــد بـه ســرِ دار بــگــــویم؟!

Popularity: 3% [?]

داغ کن - کلوب دات کام کذب محض عشق!
به قلم مهدی استاد احمد

عشق یعنی اینکه تو باور کنی
می توانی یک نفر را خر کنی

کذب را هنگام فعل مخ زنی
آنچنان گویی که خود باور کنی

با دروغی جور شد گر امر خیر
راست را هرگز مبادا شرکنی

عشق همچون طایری توخالی است
راست گر در آن رود پنچر کنی

می شود چون موم در دستت اگر
از خودت حرف قلمبه در کنی

می توانی گر چه هستی بی سواد
شعرهای خوشگلی از برکنی:

“تن مپوشانید از باد بهار”
نقل قول از شخص پیغمبر کنی

“بر سر عشاق گو طوفان ببار”
چتری از اغراق را بر سر کنی

“خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر”
وصف جام و باده و ساغر کنی

بعد یک مقدار تمرین، کذب محض
می شود جاری چو لب را تر کنی

می شود او عا شق تعریف هات
اندکی لب را اگر ترتر کنی!

نزد اختر چون که بنشینی مباد
وصف چشم و ابرو ی زیور کنی

پیش زیور نیز چون هستی مباد
نقل رنگ گیسوی آذر کنی

روی هم رفته نباید پیش زن
صحبت از معشوقه ای دیگر کنی

از دروغت خار گل میگردد و
می شود تقدیم یک جیـــگر! کنی

گر پسر هستی بیابی دختری
یا اگر هم دختری، شوهر کنی
- – -
اینچنین عشقی است عشق پرفروغ
زندگی روی ستونها ی دروغ…

Popularity: 3% [?]

داغ کن - کلوب دات کام ویراستاری
به قلم زهرا دری

ابتدا دستان خود را آبیاری می کنیم
بعد از آن سیمای خود را صافکاری می کنیم
میکرودرم، لیزر، بوتاکس و از این چیزها
با امید خوشگلی ویراستاری می کنیم
گونه ها را مثل میدان پُر زِ گل های لطیف
کارهایی در ردیف شهرداری می کنیم
ناخن خود را چنان چنگال سوهان می زنیم
فکر آن اوقات جنگ و بدبیاری می کنیم
رنگ لبهامان نباید کم شود وقت غذا
با دهان باز چیزی زهر ماری می کنیم
آه از آن روزی که از ما ریملی گم می شود
می نشینیم و برایش سوگواری می کنیم
هر کسی الاف تر، خوش تیپ تر از ما می شود
پوزخندی بر نگاهش یادگاری می کنیم
چون که حساسیم ما بر آینه هر جا که بود
نیشگون از خویشتن… بی اختیاری… می کنیم
فکر بیخود می کند آنکس که در فکر است ما
کار خود را روزگاری واگذاری می کنیم

Popularity: 2% [?]

داغ کن - کلوب دات کام کاریکلماتور
به قلم رجبعلی محبی

- خانم هایی که غلیظ آرایش می‌کنند، نقاشی خدا را خط‌خطی می‌کنند!
- پائیز، آغاز کشف ‌حجاب طبیعت است!
- سانسور، آسانسور دیکتاتوری است.
- خوابگاه؛ هتل بی‌ستاره!
- ازدواج، مجازات عشق است!
- هیچ شکّی، نمی‌تواند نمازِ عشق را باطل کند.
- بعضی‌ها ناز هستند، اما نیاز نه.
- آرشیو قلب بعضی‌ها خیلی وسیع است!
- چون لنز می گذاشت، نگاهش خُرده‌شیشه داشت!
- اذانِ باریدن چشم را قلب می‌گوید.
- باران مصنوعی، فرزند نامشروع اَبر است!
- فقر، فرق آدماست!
- تصادف، حاصل نافرمانیِ فرمانِ اتومبیل است.
- عزرائیل قاتلی است که در هیچ دادگاهی محاکمه نمی‌شود.
- سیل، خبر می کند، اما، بعد از رفتن!

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام گونه های مختلف گدایان
به قلم علی اصغر کمالدار

همان طور که نمی دانید گدایان نازنین در نوع خودشان، گونه های متفاوتی دارند که در اینجا نام انواع آنها را عرض می کنیم.
۱- گدای خردسال ۲- گدای نوجوان ۳- گدای جوان ۴- گدای سالخورده ۵- گدای نر ۶- گدای ماده ۷- گدای واقعی و بی چیز ۸- گدای دروغین و میلیونر ۹- گدای سالم و سر حال ۱۰- گدای علیل و از کار افتاده کور و کچل و چلاق و شل ۱۱- گدای تحصیل کرده ۱۲- گدای بی سواد و عامی ۱۳- گدای پر رو و سمج ۱۴- گدای خجالتی ۱۵- گدای قانع ۱۶- گدای پر توقع ۱۷- گدای ایرانی ۱۸- گدای خارجی ۱۹- گدای دو رگه ۲۰- گدای مسافر ۲۱- گدای نسخه به دست ۲۲-گدای از قلم افتاده
بله گداها (ماشاءا… هزار ماشاءا…) از تنوع خوبی برخوردارند! فلذا درود می فرستیم به روان پاک بزرگانی که زحمت کشیده؛ این همه گدا تولید و تکثیر کرده اند و سر بار جامعه نموده اند؛ دستشان درد نکند خیلی از این لطفشان ممنون هستیم !
در اینجا با چند تن از آنها که به حرفه شریف و پر زحمت گدایی اشتغال دارند به گفتمان می نشینیم و علت گدایی کردن آنها و اینکه اساساً چرا شغل گدایی برگزیده اند را از محضر نازنینشان جویا می شویم.
- سلام گدا جان؛ ممکنه بفرمایید چرا گدایی می کنید؟
- بله عرض کنم من برای پسرم زن گرفتم؛ هزینه سنگین ازدواج او منو به گدایی انداخت؛ مضافا که پسرم کار پیدا نکرد؛ حالا باید زندگی خانواده خودم و اونو اداره کنم. خب دیگه…! ابوالفضل یارت؛ بده در راه خدا!
- ببخشید جناب گدای بعدی؛ میشه بگید جنابعالی چرا تکدی گری را انتخاب کرده اید؟
- راستش من وضع مالیم خوب بود پسر و دخترم دانشجوی دانشگاه آزاد شدند و در نتیجه من به گدایی افتادم! دست خودم نبود!! به قول شاعر گفتنی: «کار من دست خودم نیست! دیگه آروم نمی گیرم!»
- گدای عزیز شما بفرمایید: گدایی چرا؟
- عرض کنم: من زنم از بس با چشم و هم چشمی، هر چه دیگرون خریدند اونم باید می خرید؛ حال و روزم این شد که می بینی. مجبور شدم گدایی پیشه کنم!
- شما گدای ارجمند چرا گدایی؟
- عرض کنم: من توی پیاده رو حالم بد شد نشستم کنار دیوار تا نفسی تازه کنم؛ چند دقیقه ای خوابم برد. بیدار که شدم دیدم خدا بده برکت!! مردم کلی پول برام ریخته ومی ریزند؛ فهمیدم چه کاری راحت تر و بهتر از این! استارت زدم و گدایی را از اونجا شروع کردم. واقعا می صرفه از کارم راضیم!
- گدا جان چرا گدایی می کنی؟
- من راستش وضع مالیم بد نبود؛ اما از بس چپ و راست برام مهمان می اومد مهمانهای نازنین زحمت کشیدند و آخر منو به گدایی انداختند! دستشون درد نکنه !
- خب گدای نمی دونم چندمی؛ ممکنه بفرمایید شما چرا گدایی می کنید؟
- بله؛ راستش من رفتم برای یک نیازمند پول جمع کنم تا بلکه مشکلش حل شود، بعد دیدم گدایی شغل راحت و پر درآمدیه؛ دیگه ادامه اش دادم. حیفم آمد ولش کنم! بسیار خوب! خب موفق باشی !
- و شما ای حضرت والا چرا گدایی می کنید؟
- حقیقت اینکه من همسرم عمرش داد به شما ومن بدبخت از هزینه کفن و دفن، مراسم ختم، خرید قبر، سنگ قبر و پذیرایی از مهمان ها ورشکست شدم مجبور شدم گدایی کنم!
- ببخشید گدا خانم؛ چرا گدایی را انتخاب کرده اید؟
- چون گدایی اگه ننگ نباشه، گنجه!
- گدای چندمی؛ خسته نباشید! بزرگوار … چرا گدایی می کنی؟
- راستش من زن بیمارم یک ماه توی بیمارستان بستری بود، هزینه سنگین دارو، دکتر و بیمارستانش منو به گدایی انداخت.
- شما چرا گدایی می کنید؟
- دلم می خواد! خیلی هم خوشم میاد؛ به کسی هم مربوط نیست!
- گدا جان چرا گدایی می کنید؟
- برای اینکه یه وقت خدای ناکرده محتاج خلق خدا نشم! عمرا خوش ندارم منت کسی سرم باشه! بدین لطفاً در را ه خدا؛ الهی خیر ببینی! الهی…
خب با آرزوی موفقیت برای گدایان نازنین، گزارش را پایان برده شما را به خدای بزرگ می سپاریم .

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام مصاحبه با ناصرالدین شاه قاجار
به قلم محمد جواد آسترکی

کافه طنز: سلام ناصر خان!
ناصر الدین شاه: سلام و زهر مار بچه قرتی! ما ناسلامتی یک زمانی شاه مملکت بودیم. پدر ملت بودیم. مرتیکه یک پسوندی، یک پیشوندی، یک چیزی بگذار آخه همینجوری؟!
کافه طنز: ببخشید! قصد جسارت نداشتم. حالا کلا چه خبر؟
ناصر الدین شاه: خبرها را از مخبرالدوله بپرسید بهتر است. اما اگر خواسته باشید ملالی نیست جز دوری حرمسرای سلطانی.
کافه طنز: گفتند دنبال کار می گردید؟
ناصر الدین شاه: درست است. از همان اولش هم  میدانستیم این مشروطه سرمان را به باد میدهد. چه مرضی بود شاه شهید پذیرفت خدا عالم است. داشتیم حکومت می کردیم. ناموس ملت در چنگ ما بود. یکهو ول شد! حالا هم که بدبخت شدیم و داریم پی کار میگردیم.
کافه طنز : شاه شهید که خودتان هستید اولا! دوما شاه شهید فرمان مشروطه را امضا نکرد که … مظفرالدین شاه بود که امضا کرد…تاریختان هم که ضعیف شده ! بعلاوه خب دموکراسی همینه دیگه.
ناصر الدین شاه: ای به گور پدر دموکراسی!
کافه طنز: از کارتان بگویید.
ناصر الدین شاه: چه عرض کنیم. پیک موتوری شدیم رفت پی کارش. توی این نیازمندی های همشهری گشتیم و گشتیم تا یک کار متناسب با شان شاهنشاهی نصیبمان شود که نشد. یعنی قبولمان نکردند.
کافه طنز: چه کاری؟
ناصر الدین شاه: نوشته بودند به یک اپیلاسیون کار ماهر نیازمندیم. ما هم رفتیم. لا مصب های پدر سوخته گفتند سبیل هایت را باید بتراشی! گفتیم سبیل قاجاری جماعت یعنی ناموس. همان پیک موتوری شویم بهتر است. یک هفتاد سی سی انداخته ایم زیر پا بی منت. قالی و فرش جابجا میکنیم. طرح ترافیک هم نداریم. چراغ قرمزها هم مثل بنز رد می کنیم! این کلاه پدر سوخته اذیت میکرد که آن هم دادیم درستش کنند. لامصب به سبیلهایمان گیر میداد!
کافه طنز: به هر حال اینجا کار پیدا کردن یه کم سخته.
ناصر الدین شاه: قبلا اینطوری نبود. یک سوت میزدی صد تا کار پیدا میشد. پنبه زنی، قالی بافی، خبر چینی برای دربار، جلاد، حرمسرا و هزاران کار دیگر به جان عزیزتان!
کافه طنز: خب اینم یه جورشه. البته الان هم بعضی از این کارها وجود دارند اما اسمشون عوض شده. به هر حال از صحبت با شما خوشحال شدم ناصر خان!
ناصر الدین شاه: ناصر خان و مرض پدر سوخته! مگر نگفتیم… (صدا کم کم فید می شود.چند ثانیه بعد  ناگهان صدای ضرب و شتم می آید. ما تصویر خونین و مالین خبرنگار کافه طنز را میبینیم. تیتراژ پایانی.)

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام فتوکاتور
به قلم احسان آهنی


Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام کاریکلماتور
به قلم سامان فیروزی

وقتی دلم آشوب می شود، نیروهای خودسر را به قلب خود می فرستم.
بلوایی که ایجاد کرد، به خوردن حلوای ختمش ختم شد.
«اتوبان»، شخصی است که از اتو محافظت می کند.
«انبه»، همان «به»‌ است که درون چاه دستشویی افتاده باشد.
رختخواب، باوفاترین همخوابه ی دنیاست.
در راهپیمایی میوه ها، پیاز به میوه های معترض گاز اشک آور شلیک می کرد.
معتقد بود کچل نیست بلکه موهایش نامرئی هستند.
پاییز فصل کوچ عمودی برگ هاست.
اشکال دل هایی که مثل آینه صافند این است که نور را جذب نمی کنند.
علف، مجازات هرزگی باغچه است.
اشک های فرهاد، شیرین بود.
قبله نمای من همیشه جای تو را نشان می دهد.
شیر بهایش را یارانه ای حساب کردند.
حیوانات جمهوری خواه، شیر را از جنگل بیرون کردند.
هیچ داروی خواب آوری حریف یاد تو نیست.
کوی معشوق، مسلخ عشاق است.
چون ماشین زندگی اش دنده ی خوشبختی نداشت آن را خلاص کرد.
فیلم «روز جدایی» به صورت شبانه روزی در مغزم اکران می شود.
وصیت کرده بود کفنش را از لباس عروس معشوقه اش بدوزند.

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام ده دلیل عمده ی پسرانه برای زن گرفتن!
به قلم محمد سفری

سخنان یک مشاور ازدواج به پسران مجرد:
پسران عزیز تر از جان! قبل از دست زدن به هر گونه ازدواج، حتما این مقاله را بخوانید. اینها مهمترین دلایل ازدواج پسران جوان است. امیدوارم با آشنا شدن با این دلایل، از هر گونه ازدواج ناخواسته و نامناسب جلوگیری شود:

۱- خسته شدن از زندگی یکنواخت.
هر پسر مجردی معمولا بعد از مدتی، از زندگی خود خسته می شود و در پی تغییر و تحول می گردد. هر روز یک نوع تفریح، هر روز فیلم های تکراری. مگر فقط سینما رفتن و موسیقی گوش دادن و باشگاه رفتن و اینترنت و در بازار  و خیابان ها دور دور کردن(!) می تواند پاسخگوی نیاز های تفریحاتی پسران جوان باشند؟
روزمرگی انسان را بیچاره می کند تا جایی که گاهی انسان برای رهایی از آن به کارهای خطرناکی مانند زن گرفتن هم دست می زند که بسیار «جیز» است !!

۲- به هم خوردن حال از خوردن املت،نیمرو و غذاهای کنسروی و آماده.
البته این بند فقط شامل کسانی می شود که به اصطلاح مجردی زندگی می کنند وگرنه کسانی که در خانه ی پدرجان هستند و دستپخت بی نظیر مادر جان را تجربه می کنند مگر گوششان دراز است که بخواهند غذاهای شور و یا احیانا کم نمک عیال را بخورند؟!

۳- رفتن به بعضی از جاها مانند شهربازی و امثالهم که افراد مجرد را راه نمی دهند!
بارها به شخصه دیده ام که سردر بعضی از شهر بازی ها ، پارک ها ، کافی شاپ ها و یا حتی سینماها نوشته اند «از پذیرفتن افراد مجرد معذوریم!». خب مجردان در اینجور موارد سرخورده می شوند و می روند معتاد می شوند. معتاد شدن بهتر است یا زن گرفتن؟!

۴- خراب شدن پوست دست بخاطر شستن لباس.
البته این بند شامل کسانی می شود که ماشین لباسشویی ندارند و یا هنوز تفکرات سنتی دارند و فکر می کنند زن فقط می شوید،می ساید، می روبد و غذا می پزد. نمی دانند اگر بخواهند دختر امروزی بگیرند باید لباس دو نفر را بشویند!

۵- تمام شدن پول به خاطر خریدن ظروف چینی.
اشاره: از بس هنگام شستن آنها را می شکنند! باز هم می گویم فقط کسانی این بند شاملشان می شود که مجردی زندگی می کنند. در این صورت دو راه دارند: ۱- اینکه زن بگیرند. ۲- از ظروف ملامینی استفاده کنند!

۶- سر رفتن حوصله.
خب هر کسی از تنهایی خسته می شود و دوست دارد دوستی بسیار صمیمی  داشته باشد تا سر به سرش بگذارد و یا سر به سر خودش گذاشته شود! این یک چیز عادی است. البته رفیق های فاب و ناباب و غیرناباب(همان باب!) هم می توانند تا حدودی از این نیاز ها را بر آورده کنند.

۷- به تنگ آمدن از فرمایشات دیگران.
مادر: پسرم، مادر بیا امشب بریم خواستگاری. چرا مخالفت می کنی مادر قربونت بره. دختر خاله ات خوبه؟ دختر زری خانم چطور؟! نکنه کسی رو زیر سر داری بلا! بگو مادر من طاقت شنیدنشو دارم!
پدر: دِ  بچه برو زن بگیر دیگه! من همسن تو بودم سه تا بچه داشتم. دختر عمت چطوره؟ چی؟ نه؟ برو گمشو پسره ی الدنگ  علاف  الپر  الاغ!!

۸- شنیدن جمله ی (این پسره دیگه آدم شده!) از گوشه و کنار!
خود زنی تا چه حد؟! به هر حال هر کس نیاز به مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن و تعریف شنیدن دارد دیگر!

۹- میل به بالندگی و شکوفایی!
بدون شرح!

و اما  مهم ترین دلیل:
۱۰- فرار کردن از رفتن به سربازی در شهر غریب و ناشناس.
زن گرفتن باعث می شود در شهر خودت خدمت مقدس سربازی را انجام بدهی! بعضی ها برای اینکه از خانواده خود دور نباشند به این راهکار هم دست می زنند.

و در آخر پسر عزیز، اگر شما هیچ کدام از شرایط بالا را ندارید، به هیچ عنوان اقدام به زن گرفتن ننمایید. همین زندگیتان چه عیبی دارد؟ خوش باشید و لذت ببرید.

Popularity: 4% [?]

داغ کن - کلوب دات کام در فراز کنید
به قلم محمد جاوید

پری، زری گره از زلف خویش باز کنید
دماغ کوچک خود را کمی دراز کنید
لبان گندۀ مثل لبوی خود را هم
عمل نموده به اندازه ی مجاز کنید
چروک صورت خود را به لطف جراحان
رفو نموده و خود را کمی تراز کنید
به پای کرده از آن کفش های پاشنه بلند
قد دو فوتی خود را چو سرو ناز کنید
برای صورت سبزه چرا غمین بشوید؟
به لطف پودر و کرم چهره را بیاض کنید
به خانه ماندنی هستید گر که چاق شوید
لذا زِ خوردن بیهوده احتراز کنید
به روی خویش بریزید عطر رزماری
برای پخت غذا دوری از پیاز کنید
هر آنچه پول و پله در حساب بانکی بود
تمام صرف خرید جـَک و جهاز کنید
به کار بسته دقیقاً تمام گفتارم
ومرغ خویش مبدل به کبک و غاز کنید
شناسنامه ی خود را به ثبت برده، سپس
به سن و سال خود البته اعتراض کنید
برای اینکه به دست آورید شوهر خوب
دو دست سوی خداوند چاره ساز کنید
به کشور خود اگر نیست شوهری دلخواه
شبانه رو به سوی کشور حجاز کنید
اگر که شوهر خوبی به تورتان افتاد
به شکر این همه الطاف حق نماز کنید
برای کوری چشمان حاسدان بخیل
«وان یکاد بخوانید و در فراز کنید»
ولی اگرچه ز بی شوهری تلف بشوید
حذر زِ مرد ریاکار و حقه باز کنید
به پاس موعظه های عتیقه ی « جاوید »
به آدرسش کادویی پُستِ پیشتاز کنید

Popularity: 2% [?]

داغ کن - کلوب دات کام خانه ی ما، زبان ما
به قلم علی اصغر نجفی

خوشا بر ما که اینجا خانه داریم
اَبَر کاخی به جای لانه داریم
درون کشوری آباد هستیم
چه کس گوید که ما ویرانه داریم؟
برامان فقر، معنایی ندارد
چرا؟ چون بودجه ی! سالانه داریم
زِ بیکاری نگو تا نفت و گاز است
حقوق مکفی ماهانه داریم
بله، مُلکی که مهد شاعران است
هزاران فاضل و فرزانه داریم
زِ فردوسی حکایت های شیرین
بسی در قالب افسانه داریم
مدیر قاطعی روی سر ماست
دُروسی بی چک و بی چانه داریم
زبان پارسی را پاس داریم
حذر از لهجه ی بیگانه داریم
به جای واژه های لوس لاتین!
لغت های بسی مردانه داریم
نمی گوییم دیگر «کامپیوتر»
که زیرا واژه ی «رایانه» داریم
نه «ترمینال»‌گوییم و نه «سوپسید»
که چون «پایانه»‌و «یارانه» داریم
«موبایل» ما مبدل شد به «همراه»
معادل های بی پیمانه داریم
برای ساده لوحان خوش اندیش
هزاران واژه ی رندانه داریم
خلاصه، ما کلام عارفانه
به جای نعره ی مستانه داریم
از این رو جای غربی های جاهل
عرب های یکی دردانه داریم!
«اَغو» هم گرچه بی شام است، اما
بگوید سفره ی شاهانه داریم

Popularity: 2% [?]

داغ کن - کلوب دات کام داماد
به قلم سید عیسی برقعی

در خبر است شیخ عیسی ابو زید، راضیاً من الله و داعیا من العام و قاضیا بالعباد را که فرمود مر مریدان را:
“کل الداماد ثلاث اقسام، قسم الاول و قسم الثانی و قسم الثالث! و خداوند هیچ یک را بر دیگری برتری ندادندی.
و لا استثناء فی هذه القصه که حرف شیخ راسته  و از دروغ چیزی بر او نماسه…”

تو که داماد گشتی ، بخت یارت // که با قاضی نیفتد کار و بارت
که گر اینسان شود حتی بتادین // نباشد مرهمی بر عضو ِ پارت ! (۱)

(۱) برخی عضو را در این شعر  با کلمه ای سه حرفی که با حرف کاف شروع شده و به معنای نشیمن  باشد جایگزین مینمایند که آن صحیح تر است لکن چون به چهارچوب وزن آن کلام ِ سه حرفی بی ادبی باشد ممکن است سایت به فیلترینگ گرفتار آید(که اللهم خلصنا من شر کل فیلتر)!
و این حدیث را فصول باشد و هر فصل را اجزاء دیگر شمول باشد و هر جزء را آیاتی دخول باشد و هر آیتی را تفاسیر باشد که چون به تحریر در آوری بار صد شتر است!
پس ما را بدین عقل ناقص و زبان قاصر چه چیز در باب این حدیث بتوان گفت جز اندکی که منظور شیخ را جز خدا نداند!
و آن قسم الاول آناند که به دادگاهند، تا حکم صادر شود و سپس برجی یک سکه دهند و قسم دوم آنان که دادگاه را سپری نمودندی و ماهی یک سکه می دهند و قسم السوم را از مایه داران بدان که جمعی سکه را به یکباره دادندی و الباقی را به اقساط ماهی یک بار می دهند!
و هر که را از مریدان و رفیقان و قدیمان و جدیدان و خوشتیپان و بی ریختان و شریفان و زرنگان و فقیران و ثروتمندان، دیدندی همین وضع باشد.

تو ای داماد ِ خوش باور چه کردی ؟ // خیال ِ باطلت، هر شب بکردی ؟
بده هر ماه* !!! تا عبرت بگیری // تو که در بند ِ احساسات اسیری

***

طلاق حق است ای مردان بدانید // که این حق عاقبت بر سر بیاید
کسی عاقل بود در بین ایشان // که از مهر ِ زن ِ خود ، نیک کاهد

***

تو که آخر به دادن* روی آری  // چرا بی خود کنی خود را معطل ؟!
نکن بی خود به کردن** فکر مشغول // به روی خوش بده*** از روز ِ اول

پاورقی
*و**و***و*** : لطفا هر کجا صلاح دانستید کلمه ی مهر را قبل از کردن و کلمه ی سکه را قبل از دادن اضافه کنید! چون ما به قرینه لفظی، معنوی و سایر قرینه ها حذفشان کردیم!

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام فراموشخانه
به قلم آرش فرهنگ پژوه

همان طوری که اسمش روی آن است
ز نام پر مسمایش عیان است

اگر آدم بُدی اکنون تو غازی
شتر مرغی اگر اکنون پیازی

شود رقاص آنجا یک مسلمان
مسلمان هم دهد قر مفت و ارزان

برای بی سوادان این سواد است
برای عالمان هم ارتداد است

برای چاقی مردم رژیم است
برای لاغران نون و حلیم است

اگر ناقص بدی تکمیل گردی
چو تکمیلی کنون ده میل گردی!

اگر گرمی برد در برف سرما
نمایی یاد از بابا و ماما!

اگر سردت بود گرمت نماید
اگر سختی ترا نرمت نماید

خری کاو زشت عر عر می نماید
به شکل و طرز دیگرمی نماید!

اگر سالم شدی صد قرص و کپسول
زند بر جای زیبای تو آمپول!

ولی با عده ای کاری ندارد
همان جمعی که بیماری ندارد

جنایت کار اگر هستی عزیزم
بیا اینجا برات پشگل میریزم!

جنایت ها فراموشی ندارد
نیازی هم به خاموشی ندارد

جنایت می شود آنجا هدایت
شود از جنس اعلایش حمایت!

بود محصول انجا سربه زیری
اگر زیر فراموشی نمیری!

بود محصول دیگر هم جنایت
کند خدمت به مردم در نهایت!

من از محصول دوم بیم دارم
ولی خود را به آن تسلیم دارم

الا «آرش» سیاست را رها کن
بیا این آنفولانزا را دوا کن!

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام دشمن
به قلم محمد سفری

در ابتدا برای دخول به بحث بایستی واژه ی دشمن را معنا نماییم. “دش ” در لغت به معنی ضد است پس دشمن به معنای ضد من است و به فرموده یکی از مسئولان «دشمنان ما مانند پشه اند» لذا دشمن در برخی نسخ به معنی “پشه” هم آمده است.
دشمن کیست و یا چیست؟ دشمن کسی است که حرفش با حرف ما یکی نیست و در جبهه ی مخالف ما قرار دارد. گاهی او ما را می کوباند و گاهی ما او را می کوبانیم که در نهایت این معجون کوبیده ای در می آید که می توانیم در صلح و صفا آن را نوش جان کنیم. به نظر من و بسیار دیگر از کارشناسان دشمن داشتن سراسر فایده و سود است. بگذارید چند نمونه از آنها را برایتان بگویم. هر گاه در انجام کارمان اهمال می کنیم و کارمان به خوبی انجام نمی شود کافی است تمام خرابی ها را گردن کارشناسی و عداوت و سفاهت و خیانت دشمن بیاندازیم. مثلا بگوییم که دشمن توطئه چید که ما کارمان درست انجام نشود و یا مثلا وقتی در کارمان زیرآبی رفتیم ولی ناگهان گندش در آمد و همه خبر دار شدند، می توانیم بگوییم دشمن برایمان پاپوش درست کرد و خود را تبرئه کنیم. از آنجایی هم که دشمن هیچ یار و یاوری ندارد و دیوارش آنقدر کوتاه است که حیوانِ تنبل که همیشه به درخت آویزان است – و حتی حوصله آن را هم ندارد که دماغش را بخاراند – هم می تواند از آن بالا برود(!) کسی از ما عیب نمی گیرد و دشمن هم که هیچ وکیل و طرفداری ندارد بنابراین شما قسر در می روید.
همچنین از فواید بسیار مهم دشمن این است که می توانیم بی خود و بی جهت به او فحش بدهیم و بر سرش فریاد زده دق و دلیمان را سرش خالی کنیم! هر گاه خاطرمان از هر کدام از عزیزانی – که البته زورمان بهش نمی رسد – آزرده خاطر شد می توانیم به دشمن بد و بیراه بگوییم و به او لعنت بفرستیم. البته باید مد نظر داشته باشیم که تمام فحش های ما برای دشمن مانند دعای خیر است. مثلا وقتی که میل داریم تمام زنان اقوام دشمن را به خانه ی بخت بفرستیم(!) شما می گویید دعای خیر نیست؟! ما می توانیم هر اتفاق طبیعی را به دشمن نسبت بدهیم تا هر چه بیشتر از دشمن اعلام انزجار کنیم. مثلا وقتی بخاطر خیسی راه پله پایمان سر می خورد و با دماغ به سنگ پله برخورد می کنیم و از شدت درد از عالم و مافیها بیزار شدیم باز هم می توانیم فقط به دشمن ناسزا بگوییم و او را مسبب خیسی راه پله و زمین خوردن بدانیم. از این جور مسائل پیرامونمان بسیار زیاد است که از شرح و بسط و توصیف آن می گذریم.
نکته ی دیگری هم که باید در مورد دشمن بدانیم این است که ما همیشه می گوییم لعنت بر شیطان. از طرفی هم شیطان بزرگ، دشمن است. پس با این حساب می توانیم بگوییم لعنت بر دشمن بزرگ که شیطان است! ممکن است بپرسید حالا می خواهی از این حرف ها چه نتیجه ای بگیری؟ باید اعتراف کنم که هیچ نتیجه ای از این حرف نمی توانم بگیرم و اگر شما نتیجه ای به ذهنتان رسید آن را قاپ(!) بزنید و بگیرید و به راقم این سطور تحویل بدهید که مژدگانی خوبی برایتان در نظر گرفتم!
از مباحث دیگری که لازم می بینم در این مقاله به آن بپردازم این است که از قدیم گفته اند: (دوری و دوستی) پس از دوست باید دور بود. از آنجایی که وقتی از دوستانمان دور هستیم، پس این افرادی که دور و برمان هستند باد هوا(!) که نیستند، پس همه ی اینها باید دشمن باشند. پس تمام اطرافیان شما دشمنتان هستند. سر دشمن هم که می دانید باید چه بلاهایی بیاورید (در این مقاله به چند نمونه اش اشاره کردم) پس باید همین موارد را عملا بر سر آنها اجرا کنید!
می بینید چه راحت دارم تخم نفاق و دشمنی را می پراکنم؟! شاید من هم دشمن شما باشم. مراقب خودتان باشید!

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام ذکر شیخنا عادل فردوسی پور-حفظه الله
به قلم محمد جواد آسترکی

آن مو فرفری بلند قامت، آن به نیش باز کرده عادت، آن سازنده ی برنامه نود، آن ناقد عبدالصمد، علت راقم این سطور، شیخ عادل فردوسی پور(رحمة الله علیه)
گویند روزی بر درختی شدی تا جوجه کلاغی را بیازاری، همان دم مادر جوجه ها سررسیدی و بانگ زدی: یا شیخ! چگونه به این نیش باز و خلق خوش، اینگونه کودک بیازاری؟ آنگاه نقل است که شیخ ما روی به آسمان کرد و فرمود: الله اعلم. یا خواهر! در چیزی که نمی دانی جستجو مکن و مرحمت کن بیشتر به کودکانت برس. توپم به درخت بر شدی و گیر کردی. بر آمدم که بیارمش، دستم به دهان کودکان تو رفتی و ایشان دیگر ول نکردی. چون چیزی نداشتمی خجالت کشیدمی که بیرونشان کشمی. آنگاه نقل است که مادر بچه ها نعره ای بزد و از همان بالا چونان شوت سوباسا ازارا (فتبارک الله) سقوط کردی و در دم جان سپردی.
نقل کنند رونالدینیو(ساحرة فی کرة القدم) او را در گوشه ای تنگ و تار بدید که زانوی غم بغل گرفته. رو سوی شیخ گفت: یا شیخ! چونی؟ نقل است که شیخ برآشفت و فرمود: برو بابا دلت خوشه با اون دندونای مزخرفت! ده ساله برنامه اجرا کردم اینم مزدمه. (توضیح کاتب: گاهی از دست آدم در رفتی! خورده نگیرید. از دست و زبان که برآید/کز اینطوری نوشتن بدر آید؟ )
در اقاریر کهن آمده که شیخ استقلالی بوده، اما همواره تکذیب کردی و گاهی فرمودی: مربی اسقلال که مرغابی باشد و بطی، ما را با آن کاری نیست. گویند علی پروین (سلطان الفوتبالین و المانتو فروشان، حفظهم الله و کثیرة النوجه ها) روزی او را به باد کتک گرفتی، شیخ ما حتی ناله ای هم نزدی. گفتند یا شیخ! حرفی بگو. فرمود: ۱۰۰۰ کمیته انضباتی او را حریف نبودی، من بدین نحیفی چگونه حریف باشم. گویند همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. نقل است هاتفی ندا داد: آنجا برنامه ۹۰۰ را اجرا کند، و هر چه دلش خواست جنجال کند، ۵۶ تیم از بهشت بودی و ۲ تیم ازجهنم. سرپرستی هر دو تیم جهنم را هم به معاویه (لعنة الله علیه) داده اند. و او همیشه به داوری اشکال کردی و شلوغ کردی و عادل نیز از این آب گل آلود حسابی ماهی (کثیرة الامقا۳) گرفتی.

Popularity: 2% [?]

داغ کن - کلوب دات کام پلخمونیات
به قلم مرتضی قربانی

چرا ما اینقدر خوبیم (خوبی از شما نباشه) و در عین حال ساده و تا یک چیزی تو بازار کم میشه خبر میرسه انبارها پر از جنسه ،سرمایه داره با دولت لج کرده دق دلیشو سر مردم خالی میکنه ،یهو قیمت مرغ افسانه ای میشه، شب میخوابی یه قیمته، صبح خدا میدونه .آقای مرغ فروش همه که اوضاع رو شیر تو الاغ میبینن قیمت روی تابلو رو اضافه میکنن و مینویسن مرغ تازه زیر قیمت بازار. تازه این یک قلمشه بقیه بماند…

در اینجا چند گروه از مردم چند مورد نظر میدن و قضیه براشون فرق میکنه:
مکتب )پرپولیسم): براشون هیچ فرقی نمیکنه که قیمت ها میکشه بالا یا میکشه پایین، همیشه سر سفره شون گوسفند به سیخ کشیده بوده …….. همیشه این گروه میگن ما که ازین کشور بی ثبات میریم! ولی هیچ وقت هم نمیرن !
مکتب پرپولیسم نقابدار: این گروه مرفه اند ولی کمی در ناحیه حساب بانک درد دارن و بی درد نیستن. اینا همیشه میگن : یادمون باشه این دفعه یه ۵۰ کیلو مرغ بخریم به درک که هرچی شد شد .
مکتب نیو نیو پرپولیسم:  این گروه از اون تازه به دورون رسیده ها هستن . همش میگن گوشت مرغ که مهم نیست خدا کنه بوقلمون گرون نشه…….!
مکتب بی پولیسم: این گروه هم مثل گروه اول براشون هیچ فرقی نمیکنه که قیمت ها بالا یا پایین میپره چون نمیتون بخرن اینا میگن تا بوده چنین بوده تا یا بقول حضرت مولانا «تا باد چنین بادا».

مکتب پوپولیسم: این گروه افراد شاغل در دولت هستن و برای اینا هم فرقی نمیکنه چون انواع و اقسام سهمیه رو دارن و هرکدوم چند شغل و چندین منبع درآمد دارن  و همش میگن بحران جهانیه و ما دنبال حل مشکلات جهانی هستیم و وقت نمی کنیم مشکل تورم رو حل کنیم و اصلا تورم چیه و اگه کسی دچار تورم شده بره دکتر و تورمم کجا بوده و ببین این نمودار چقدر قشنگه و…
مکتب حقوق سر ماهیسم:  این گروه رو اغلب کارمندان دولت و کارگرهای حقوق بگیر تشکیل میدن و منتظرن اول ماه بیاد حقوقشون رو بگیرن و سرو سامانی به دنبالش ولی تا پول قسط ها رو میدن ، هیچی براشون نمیمونه تا مرغ بخرن… این مکتب رو هم میشه از روی فرزندانشون هم شناخت به خاطر استفاده بیش از حد از مرغ فشرده(گالی لابلانکا) بچه های این افراد دچار سوء تغذیه شدید هستن و ام پی تری شدن.
مکتب چیزیسم: اینا دنبال یه چیزند، چیز دیگه زشته، همون یه جای خواب و یه لقمه نون هستن و مرغ براشون مهم نیست، چیز براشون مهمه . و همش میگن : چی میشد درسمون رو میخوندیم به یک جایی میرسیدیم شاید یک چیزی میشدیم. (اینم نکته اخلاقی)
مکتب دست به قلمیست(ژورنالیسم یا بی زورمالیسم): این گروه که از آن ها گاها به عنوان مزدور و جیره خور بیگانه یاد میشه از تمام گروه های بالا محتاج ترند و عمده عمرشان در زندان  سپری شده به همین خاطر زن و بچه هاشان عمدتا گرسنه اند و همیشه میگن حق چاپیدمونو بدن بریم تخم مرغ بخریم ……….

Popularity: 1% [?]

داغ کن - کلوب دات کام ترمزهای قدیم و جدید
به قلم احسان آهنی

روزی روزگاری پادشاهی بود تپل مپل و عادل و خلاصه آخر شاه بود و در تمام قلمرو حکومتش حتی یه فقیر هم پیدا نمیشد (توضیح از بنده ی نگارنده : خوانندگان عزیز تو افسانه ها اینجور چاخانا متداول و عادیه)
پادشاه با خودش هر روز فکر می کرد که چی کارکنه تا اوضاع مردم و مملکتش بهتر بشه . از اونجایی که مثل همه ی شاه ها اینم یه وزیر زیرک و باهوش و مدبری کنار دست خودش داشت یه روز دید که وزیرش تند و تند داره میاد سراغش که آی پادشاها یافتم :
پادشاه متعجب پرسید چیچی رو یافتی ؟
وزیر در جواب گفت : فهمیدم چی کار کنیم تا اوضاعمون از اینم بهتر بشه . الآن که بنده خدمت شما هستم تو ولایت بغل دستی یه چی میسازن که بهش میگن خودروی ملی و کلی هم باحاله، یه چی تو مایه های همین خر خودمون . فی الفور دستور دادم یکی از اونا رو خریدن آوردن دادم بررسی کردن دیدم که هیچ فرقی با این خرمون که نداره هیچی تازه یه چی هم کم داره
پادشاه تپل مپل گوگوری مگوری خوشحال و شاد و خندان شروع کرد به اجرای حرکات موزون و شادی و گفت حالا این خر ما چی داره که خودروی ملی اونا نداره
وزیر باهوش شاه لبخندی ملیحانه زد و گفت البته خلی چیزا ولی یه چیزی هست که اونه که خیلی مهم و اساسیه .
پادشاه گفت خوب حالا چی هست اون . تو که ما رو نصفه جون کردی ؟
وزیر گفت : قربونت برم خر های ما مجهزند به ترمز ABS(ای بی اس) که اون خودروها اینو ندارند .
شاه بلافاصله گفت : چی بی اس ؟
وزیر سریع پاسخ داد ای بی اس قربان ای   بی   اس  . که به زبون ما میشه همون هش کردن به خره که سیم ثانیه خر رو نگه می داره .
شاه در حالی که دهانش از تعجب باز باز باز مانده بود و مدام میگفت اَاَاَاَاَاَاَاَاَ رو کرد به وزیر زیرک خود و گفت یعنی خودروی ملی اونها وای نیسته و ترمز مرمز نداره ؟
وزیر اینبار با لبخندی مرموزانه گفت : چرا فدات شم وا میسته اما نه با این کیفیت و سرعت و دقت و …
خلاصه پادشاه هم که خودش کلی آدم باسواتی بود و اینا ورداشت کارخونه ی تولیدی خودرویی زد و مارک و سیستم و دم و دستگاه و خلاصه تشکیلاتی راه انداخت بیا و ببین و محصولاتش رو صادر کرد و از این راه دوباره رونقی انداخت به جون مردم ولایتش
ما از این افسانه نتیجه می گیریم که هش همون جد اعلای ترمز ABS هستش و خر هم که حیوان خوبیه

Popularity: 1% [?]

در اين كافه سراغ از غم نگيريد         كه جز خنده در اين منزل نبينيد

اين پايگاه براي افراد ديابتي به خاطر قند زياد و براي كساني كه فشار خون دارند به دليل نمك زياد توصيه نمي شود.
یافتن مطالب :