الیوم اهداءِ خون

شنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸

همی گویند شیخنا اندر بقعه به حالت چمباتمه نشسته بودی و چرتکه اموال اندوخته میانداختی که ناگه مریدی بر وی وارد شدی و گفتی: «یا شیخ! رخصتی ده تا با جمعی از مریدان به در شده که بسی وقت تنگ است.» شیخ پرسیدی که:«این چه غلطی است که این چنان شما را پریشان و معجول داشته و نکند آن ملعون معدوم “الساسی المانکن” کنسرت گذاشتندی که این چنان خروشانید؟!» مرید گفتی:«والله لا یا شیخ! بهر اهدای خون شتابانیم که گویند (الیوم یوم الاهدا الخون)٬که بس در این روز خون دادن مبارک بودی!» شیخ همی خروشید و بگفت:«خاکت به سر که این مقدار عجولی بر این امر باطل!» مرید سکوت کردی و شیخ فرمودی :«عمریست که خلق از رفتن خونشان اندر شیشه در شکایتند و آنگاه تو خود بر این امر مصر بودی؟!!» در این حال جمله مریدان موی بخستی و دودستی بر سر کوفتی که «حق با شیخنا بود و ما غافل! » شیخ خروشیدی و گفتی: «یک لحظه بمیرید و خفقان مرگ طلب کنید! یک نفر بگوید آیا پول و مول هم دهند یا خیر؟!» مریدان از سر حیرت نگاهی به هم انداختی و گفتندی: «یا شیخ! پول که عمری !! و لیک کیک و ساندیس بر ما عنایت کنند عنایت کردنی!» پس شیخ سری بجنبانید و بخارانید و  شعری بخوانید بس نا موزون و نامقفی که جمله ادیبان جهان انگشت بر دهان بردند و بیرون نتوانستند کشیدن الی یوم القیامه :

به چشم پنجره سنگ چو دشمن است
گرسنه را روزه چون خنجر است

همه آنچه گفتم ز خشم بود
دلم در تب ساندیس پر ز اشک بود

پس فریاد زدی که «اهل طریقت!جملگی طریق اهدای خون نمایید!» همی نعره ها کشیدند و خون بسیار در شیشه نمودند و ساندیس ها اندر رگ زدند.

Popularity: 1% [?]

چهارشنبه سوری

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷

همی نقل گشتی اندر نیک چهارشنبه شبی که گویی چهارشنبه اخر سال بودندی شیخنا شامگاهان بر مستراح (محلی برای استراحت و تفکر!) نشسته بودندی و اندر بحر مکاشفت غرق همی بودندی که وانگه بانگی مهیب خلوت عارفانه شیخ اندر مستراح گسستاندی و شیخ بر آشفتی و هراسان به حیاط به در شدی و فریاد بر مریدان سر دادی که این چه بانگ بودندی که همی از بانگ اگزوز تراکتور بدتر باشدندی لیک در این حال  مریدی سر به خرقه  فرو بردی و چیزی پشتش پنهان نمودی!
شیخ خروشید که چه پنهان داری و مرید بخت برگشته از ترس ناله سر دادی که یا شیخ بر جان ما رحم نما که همین یک بار بودندی! گویند اندر این احوالات مریدی بس خود شیرین و قند پاره! از میانه جمع گفتی که یا شیخ! این جاهل همی سیگارت اندر میان مریدان همی فروشد و آن بانگ مهیب بهر آن بباشد و… مرید تیره بخت زاری سر بدادندی و گفتا: ”یا شیخ! بر جان ما رحم نما!“ لیک شیخ با فراست و زیرکی خاص خویش بپرسید که هی جوان سیگارتت اصل است؟ وانگه جمیع مریدان بگرخیدند و بگفتند: ”یا شیخ! شمام آره!“
شیخ بر آشفتی و ندا سر دادی که ای سفلگان بهر دردانه پسرم ساسان می خواهم! پس رو به مرید خاطی کردندی و گفتندی: ”گر خواهی عذرت همی پذیرم، لیک بباید که سیگارت فرزند و جمیعمان را رایگان دهی!“ آن مرید همی بخندید از شادی و چشم های فراوان بگفت! سپس جملگی شادمان بر مرکب ساسان، که رینگ های اسپرت و سابی و ووفر داشتندی، همی بچپیدندی و بر کوی ها و خیابان های کثیری گذشتندی و سیگارت و ترقه فراوان فرو انداختندی و مردم هراسانیدندی پس قاه قاه بخندیدندی و فحش ملت را بر جان خریدندی و آخر شب به منزل شیخ اندر شدندی و قلیان زدندی و آن شب به نیکی بسیار یاد نمودندی!

Popularity: 73% [?]

در اين كافه سراغ از غم نگيريد         كه جز خنده در اين منزل نبينيد

اين پايگاه براي افراد ديابتي به خاطر قند زياد و براي كساني كه فشار خون دارند به دليل نمك زياد توصيه نمي شود.
یافتن مطالب :