گونه های مختلف گدایان

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

همان طور که نمی دانید گدایان نازنین در نوع خودشان، گونه های متفاوتی دارند که در اینجا نام انواع آنها را عرض می کنیم.
۱- گدای خردسال ۲- گدای نوجوان ۳- گدای جوان ۴- گدای سالخورده ۵- گدای نر ۶- گدای ماده ۷- گدای واقعی و بی چیز ۸- گدای دروغین و میلیونر ۹- گدای سالم و سر حال ۱۰- گدای علیل و از کار افتاده کور و کچل و چلاق و شل ۱۱- گدای تحصیل کرده ۱۲- گدای بی سواد و عامی ۱۳- گدای پر رو و سمج ۱۴- گدای خجالتی ۱۵- گدای قانع ۱۶- گدای پر توقع ۱۷- گدای ایرانی ۱۸- گدای خارجی ۱۹- گدای دو رگه ۲۰- گدای مسافر ۲۱- گدای نسخه به دست ۲۲-گدای از قلم افتاده
بله گداها (ماشاءا… هزار ماشاءا…) از تنوع خوبی برخوردارند! فلذا درود می فرستیم به روان پاک بزرگانی که زحمت کشیده؛ این همه گدا تولید و تکثیر کرده اند و سر بار جامعه نموده اند؛ دستشان درد نکند خیلی از این لطفشان ممنون هستیم !
در اینجا با چند تن از آنها که به حرفه شریف و پر زحمت گدایی اشتغال دارند به گفتمان می نشینیم و علت گدایی کردن آنها و اینکه اساساً چرا شغل گدایی برگزیده اند را از محضر نازنینشان جویا می شویم.
- سلام گدا جان؛ ممکنه بفرمایید چرا گدایی می کنید؟
- بله عرض کنم من برای پسرم زن گرفتم؛ هزینه سنگین ازدواج او منو به گدایی انداخت؛ مضافا که پسرم کار پیدا نکرد؛ حالا باید زندگی خانواده خودم و اونو اداره کنم. خب دیگه…! ابوالفضل یارت؛ بده در راه خدا!
- ببخشید جناب گدای بعدی؛ میشه بگید جنابعالی چرا تکدی گری را انتخاب کرده اید؟
- راستش من وضع مالیم خوب بود پسر و دخترم دانشجوی دانشگاه آزاد شدند و در نتیجه من به گدایی افتادم! دست خودم نبود!! به قول شاعر گفتنی: «کار من دست خودم نیست! دیگه آروم نمی گیرم!»
- گدای عزیز شما بفرمایید: گدایی چرا؟
- عرض کنم: من زنم از بس با چشم و هم چشمی، هر چه دیگرون خریدند اونم باید می خرید؛ حال و روزم این شد که می بینی. مجبور شدم گدایی پیشه کنم!
- شما گدای ارجمند چرا گدایی؟
- عرض کنم: من توی پیاده رو حالم بد شد نشستم کنار دیوار تا نفسی تازه کنم؛ چند دقیقه ای خوابم برد. بیدار که شدم دیدم خدا بده برکت!! مردم کلی پول برام ریخته ومی ریزند؛ فهمیدم چه کاری راحت تر و بهتر از این! استارت زدم و گدایی را از اونجا شروع کردم. واقعا می صرفه از کارم راضیم!
- گدا جان چرا گدایی می کنی؟
- من راستش وضع مالیم بد نبود؛ اما از بس چپ و راست برام مهمان می اومد مهمانهای نازنین زحمت کشیدند و آخر منو به گدایی انداختند! دستشون درد نکنه !
- خب گدای نمی دونم چندمی؛ ممکنه بفرمایید شما چرا گدایی می کنید؟
- بله؛ راستش من رفتم برای یک نیازمند پول جمع کنم تا بلکه مشکلش حل شود، بعد دیدم گدایی شغل راحت و پر درآمدیه؛ دیگه ادامه اش دادم. حیفم آمد ولش کنم! بسیار خوب! خب موفق باشی !
- و شما ای حضرت والا چرا گدایی می کنید؟
- حقیقت اینکه من همسرم عمرش داد به شما ومن بدبخت از هزینه کفن و دفن، مراسم ختم، خرید قبر، سنگ قبر و پذیرایی از مهمان ها ورشکست شدم مجبور شدم گدایی کنم!
- ببخشید گدا خانم؛ چرا گدایی را انتخاب کرده اید؟
- چون گدایی اگه ننگ نباشه، گنجه!
- گدای چندمی؛ خسته نباشید! بزرگوار … چرا گدایی می کنی؟
- راستش من زن بیمارم یک ماه توی بیمارستان بستری بود، هزینه سنگین دارو، دکتر و بیمارستانش منو به گدایی انداخت.
- شما چرا گدایی می کنید؟
- دلم می خواد! خیلی هم خوشم میاد؛ به کسی هم مربوط نیست!
- گدا جان چرا گدایی می کنید؟
- برای اینکه یه وقت خدای ناکرده محتاج خلق خدا نشم! عمرا خوش ندارم منت کسی سرم باشه! بدین لطفاً در را ه خدا؛ الهی خیر ببینی! الهی…
خب با آرزوی موفقیت برای گدایان نازنین، گزارش را پایان برده شما را به خدای بزرگ می سپاریم .

Popularity: 1% [?]

مصاحبه با ناصرالدین شاه قاجار

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

کافه طنز: سلام ناصر خان!
ناصر الدین شاه: سلام و زهر مار بچه قرتی! ما ناسلامتی یک زمانی شاه مملکت بودیم. پدر ملت بودیم. مرتیکه یک پسوندی، یک پیشوندی، یک چیزی بگذار آخه همینجوری؟!
کافه طنز: ببخشید! قصد جسارت نداشتم. حالا کلا چه خبر؟
ناصر الدین شاه: خبرها را از مخبرالدوله بپرسید بهتر است. اما اگر خواسته باشید ملالی نیست جز دوری حرمسرای سلطانی.
کافه طنز: گفتند دنبال کار می گردید؟
ناصر الدین شاه: درست است. از همان اولش هم  میدانستیم این مشروطه سرمان را به باد میدهد. چه مرضی بود شاه شهید پذیرفت خدا عالم است. داشتیم حکومت می کردیم. ناموس ملت در چنگ ما بود. یکهو ول شد! حالا هم که بدبخت شدیم و داریم پی کار میگردیم.
کافه طنز : شاه شهید که خودتان هستید اولا! دوما شاه شهید فرمان مشروطه را امضا نکرد که … مظفرالدین شاه بود که امضا کرد…تاریختان هم که ضعیف شده ! بعلاوه خب دموکراسی همینه دیگه.
ناصر الدین شاه: ای به گور پدر دموکراسی!
کافه طنز: از کارتان بگویید.
ناصر الدین شاه: چه عرض کنیم. پیک موتوری شدیم رفت پی کارش. توی این نیازمندی های همشهری گشتیم و گشتیم تا یک کار متناسب با شان شاهنشاهی نصیبمان شود که نشد. یعنی قبولمان نکردند.
کافه طنز: چه کاری؟
ناصر الدین شاه: نوشته بودند به یک اپیلاسیون کار ماهر نیازمندیم. ما هم رفتیم. لا مصب های پدر سوخته گفتند سبیل هایت را باید بتراشی! گفتیم سبیل قاجاری جماعت یعنی ناموس. همان پیک موتوری شویم بهتر است. یک هفتاد سی سی انداخته ایم زیر پا بی منت. قالی و فرش جابجا میکنیم. طرح ترافیک هم نداریم. چراغ قرمزها هم مثل بنز رد می کنیم! این کلاه پدر سوخته اذیت میکرد که آن هم دادیم درستش کنند. لامصب به سبیلهایمان گیر میداد!
کافه طنز: به هر حال اینجا کار پیدا کردن یه کم سخته.
ناصر الدین شاه: قبلا اینطوری نبود. یک سوت میزدی صد تا کار پیدا میشد. پنبه زنی، قالی بافی، خبر چینی برای دربار، جلاد، حرمسرا و هزاران کار دیگر به جان عزیزتان!
کافه طنز: خب اینم یه جورشه. البته الان هم بعضی از این کارها وجود دارند اما اسمشون عوض شده. به هر حال از صحبت با شما خوشحال شدم ناصر خان!
ناصر الدین شاه: ناصر خان و مرض پدر سوخته! مگر نگفتیم… (صدا کم کم فید می شود.چند ثانیه بعد  ناگهان صدای ضرب و شتم می آید. ما تصویر خونین و مالین خبرنگار کافه طنز را میبینیم. تیتراژ پایانی.)

Popularity: 1% [?]

ده دلیل عمده ی پسرانه برای زن گرفتن!

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

سخنان یک مشاور ازدواج به پسران مجرد:
پسران عزیز تر از جان! قبل از دست زدن به هر گونه ازدواج، حتما این مقاله را بخوانید. اینها مهمترین دلایل ازدواج پسران جوان است. امیدوارم با آشنا شدن با این دلایل، از هر گونه ازدواج ناخواسته و نامناسب جلوگیری شود:

۱- خسته شدن از زندگی یکنواخت.
هر پسر مجردی معمولا بعد از مدتی، از زندگی خود خسته می شود و در پی تغییر و تحول می گردد. هر روز یک نوع تفریح، هر روز فیلم های تکراری. مگر فقط سینما رفتن و موسیقی گوش دادن و باشگاه رفتن و اینترنت و در بازار  و خیابان ها دور دور کردن(!) می تواند پاسخگوی نیاز های تفریحاتی پسران جوان باشند؟
روزمرگی انسان را بیچاره می کند تا جایی که گاهی انسان برای رهایی از آن به کارهای خطرناکی مانند زن گرفتن هم دست می زند که بسیار «جیز» است !!

۲- به هم خوردن حال از خوردن املت،نیمرو و غذاهای کنسروی و آماده.
البته این بند فقط شامل کسانی می شود که به اصطلاح مجردی زندگی می کنند وگرنه کسانی که در خانه ی پدرجان هستند و دستپخت بی نظیر مادر جان را تجربه می کنند مگر گوششان دراز است که بخواهند غذاهای شور و یا احیانا کم نمک عیال را بخورند؟!

۳- رفتن به بعضی از جاها مانند شهربازی و امثالهم که افراد مجرد را راه نمی دهند!
بارها به شخصه دیده ام که سردر بعضی از شهر بازی ها ، پارک ها ، کافی شاپ ها و یا حتی سینماها نوشته اند «از پذیرفتن افراد مجرد معذوریم!». خب مجردان در اینجور موارد سرخورده می شوند و می روند معتاد می شوند. معتاد شدن بهتر است یا زن گرفتن؟!

۴- خراب شدن پوست دست بخاطر شستن لباس.
البته این بند شامل کسانی می شود که ماشین لباسشویی ندارند و یا هنوز تفکرات سنتی دارند و فکر می کنند زن فقط می شوید،می ساید، می روبد و غذا می پزد. نمی دانند اگر بخواهند دختر امروزی بگیرند باید لباس دو نفر را بشویند!

۵- تمام شدن پول به خاطر خریدن ظروف چینی.
اشاره: از بس هنگام شستن آنها را می شکنند! باز هم می گویم فقط کسانی این بند شاملشان می شود که مجردی زندگی می کنند. در این صورت دو راه دارند: ۱- اینکه زن بگیرند. ۲- از ظروف ملامینی استفاده کنند!

۶- سر رفتن حوصله.
خب هر کسی از تنهایی خسته می شود و دوست دارد دوستی بسیار صمیمی  داشته باشد تا سر به سرش بگذارد و یا سر به سر خودش گذاشته شود! این یک چیز عادی است. البته رفیق های فاب و ناباب و غیرناباب(همان باب!) هم می توانند تا حدودی از این نیاز ها را بر آورده کنند.

۷- به تنگ آمدن از فرمایشات دیگران.
مادر: پسرم، مادر بیا امشب بریم خواستگاری. چرا مخالفت می کنی مادر قربونت بره. دختر خاله ات خوبه؟ دختر زری خانم چطور؟! نکنه کسی رو زیر سر داری بلا! بگو مادر من طاقت شنیدنشو دارم!
پدر: دِ  بچه برو زن بگیر دیگه! من همسن تو بودم سه تا بچه داشتم. دختر عمت چطوره؟ چی؟ نه؟ برو گمشو پسره ی الدنگ  علاف  الپر  الاغ!!

۸- شنیدن جمله ی (این پسره دیگه آدم شده!) از گوشه و کنار!
خود زنی تا چه حد؟! به هر حال هر کس نیاز به مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن و تعریف شنیدن دارد دیگر!

۹- میل به بالندگی و شکوفایی!
بدون شرح!

و اما  مهم ترین دلیل:
۱۰- فرار کردن از رفتن به سربازی در شهر غریب و ناشناس.
زن گرفتن باعث می شود در شهر خودت خدمت مقدس سربازی را انجام بدهی! بعضی ها برای اینکه از خانواده خود دور نباشند به این راهکار هم دست می زنند.

و در آخر پسر عزیز، اگر شما هیچ کدام از شرایط بالا را ندارید، به هیچ عنوان اقدام به زن گرفتن ننمایید. همین زندگیتان چه عیبی دارد؟ خوش باشید و لذت ببرید.

Popularity: 5% [?]

داماد

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

در خبر است شیخ عیسی ابو زید، راضیاً من الله و داعیا من العام و قاضیا بالعباد را که فرمود مر مریدان را:
“کل الداماد ثلاث اقسام، قسم الاول و قسم الثانی و قسم الثالث! و خداوند هیچ یک را بر دیگری برتری ندادندی.
و لا استثناء فی هذه القصه که حرف شیخ راسته  و از دروغ چیزی بر او نماسه…”

تو که داماد گشتی ، بخت یارت // که با قاضی نیفتد کار و بارت
که گر اینسان شود حتی بتادین // نباشد مرهمی بر عضو ِ پارت ! (۱)

(۱) برخی عضو را در این شعر  با کلمه ای سه حرفی که با حرف کاف شروع شده و به معنای نشیمن  باشد جایگزین مینمایند که آن صحیح تر است لکن چون به چهارچوب وزن آن کلام ِ سه حرفی بی ادبی باشد ممکن است سایت به فیلترینگ گرفتار آید(که اللهم خلصنا من شر کل فیلتر)!
و این حدیث را فصول باشد و هر فصل را اجزاء دیگر شمول باشد و هر جزء را آیاتی دخول باشد و هر آیتی را تفاسیر باشد که چون به تحریر در آوری بار صد شتر است!
پس ما را بدین عقل ناقص و زبان قاصر چه چیز در باب این حدیث بتوان گفت جز اندکی که منظور شیخ را جز خدا نداند!
و آن قسم الاول آناند که به دادگاهند، تا حکم صادر شود و سپس برجی یک سکه دهند و قسم دوم آنان که دادگاه را سپری نمودندی و ماهی یک سکه می دهند و قسم السوم را از مایه داران بدان که جمعی سکه را به یکباره دادندی و الباقی را به اقساط ماهی یک بار می دهند!
و هر که را از مریدان و رفیقان و قدیمان و جدیدان و خوشتیپان و بی ریختان و شریفان و زرنگان و فقیران و ثروتمندان، دیدندی همین وضع باشد.

تو ای داماد ِ خوش باور چه کردی ؟ // خیال ِ باطلت، هر شب بکردی ؟
بده هر ماه* !!! تا عبرت بگیری // تو که در بند ِ احساسات اسیری

***

طلاق حق است ای مردان بدانید // که این حق عاقبت بر سر بیاید
کسی عاقل بود در بین ایشان // که از مهر ِ زن ِ خود ، نیک کاهد

***

تو که آخر به دادن* روی آری  // چرا بی خود کنی خود را معطل ؟!
نکن بی خود به کردن** فکر مشغول // به روی خوش بده*** از روز ِ اول

پاورقی
*و**و***و*** : لطفا هر کجا صلاح دانستید کلمه ی مهر را قبل از کردن و کلمه ی سکه را قبل از دادن اضافه کنید! چون ما به قرینه لفظی، معنوی و سایر قرینه ها حذفشان کردیم!

Popularity: 1% [?]

دشمن

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

در ابتدا برای دخول به بحث بایستی واژه ی دشمن را معنا نماییم. “دش ” در لغت به معنی ضد است پس دشمن به معنای ضد من است و به فرموده یکی از مسئولان «دشمنان ما مانند پشه اند» لذا دشمن در برخی نسخ به معنی “پشه” هم آمده است.
دشمن کیست و یا چیست؟ دشمن کسی است که حرفش با حرف ما یکی نیست و در جبهه ی مخالف ما قرار دارد. گاهی او ما را می کوباند و گاهی ما او را می کوبانیم که در نهایت این معجون کوبیده ای در می آید که می توانیم در صلح و صفا آن را نوش جان کنیم. به نظر من و بسیار دیگر از کارشناسان دشمن داشتن سراسر فایده و سود است. بگذارید چند نمونه از آنها را برایتان بگویم. هر گاه در انجام کارمان اهمال می کنیم و کارمان به خوبی انجام نمی شود کافی است تمام خرابی ها را گردن کارشناسی و عداوت و سفاهت و خیانت دشمن بیاندازیم. مثلا بگوییم که دشمن توطئه چید که ما کارمان درست انجام نشود و یا مثلا وقتی در کارمان زیرآبی رفتیم ولی ناگهان گندش در آمد و همه خبر دار شدند، می توانیم بگوییم دشمن برایمان پاپوش درست کرد و خود را تبرئه کنیم. از آنجایی هم که دشمن هیچ یار و یاوری ندارد و دیوارش آنقدر کوتاه است که حیوانِ تنبل که همیشه به درخت آویزان است – و حتی حوصله آن را هم ندارد که دماغش را بخاراند – هم می تواند از آن بالا برود(!) کسی از ما عیب نمی گیرد و دشمن هم که هیچ وکیل و طرفداری ندارد بنابراین شما قسر در می روید.
همچنین از فواید بسیار مهم دشمن این است که می توانیم بی خود و بی جهت به او فحش بدهیم و بر سرش فریاد زده دق و دلیمان را سرش خالی کنیم! هر گاه خاطرمان از هر کدام از عزیزانی – که البته زورمان بهش نمی رسد – آزرده خاطر شد می توانیم به دشمن بد و بیراه بگوییم و به او لعنت بفرستیم. البته باید مد نظر داشته باشیم که تمام فحش های ما برای دشمن مانند دعای خیر است. مثلا وقتی که میل داریم تمام زنان اقوام دشمن را به خانه ی بخت بفرستیم(!) شما می گویید دعای خیر نیست؟! ما می توانیم هر اتفاق طبیعی را به دشمن نسبت بدهیم تا هر چه بیشتر از دشمن اعلام انزجار کنیم. مثلا وقتی بخاطر خیسی راه پله پایمان سر می خورد و با دماغ به سنگ پله برخورد می کنیم و از شدت درد از عالم و مافیها بیزار شدیم باز هم می توانیم فقط به دشمن ناسزا بگوییم و او را مسبب خیسی راه پله و زمین خوردن بدانیم. از این جور مسائل پیرامونمان بسیار زیاد است که از شرح و بسط و توصیف آن می گذریم.
نکته ی دیگری هم که باید در مورد دشمن بدانیم این است که ما همیشه می گوییم لعنت بر شیطان. از طرفی هم شیطان بزرگ، دشمن است. پس با این حساب می توانیم بگوییم لعنت بر دشمن بزرگ که شیطان است! ممکن است بپرسید حالا می خواهی از این حرف ها چه نتیجه ای بگیری؟ باید اعتراف کنم که هیچ نتیجه ای از این حرف نمی توانم بگیرم و اگر شما نتیجه ای به ذهنتان رسید آن را قاپ(!) بزنید و بگیرید و به راقم این سطور تحویل بدهید که مژدگانی خوبی برایتان در نظر گرفتم!
از مباحث دیگری که لازم می بینم در این مقاله به آن بپردازم این است که از قدیم گفته اند: (دوری و دوستی) پس از دوست باید دور بود. از آنجایی که وقتی از دوستانمان دور هستیم، پس این افرادی که دور و برمان هستند باد هوا(!) که نیستند، پس همه ی اینها باید دشمن باشند. پس تمام اطرافیان شما دشمنتان هستند. سر دشمن هم که می دانید باید چه بلاهایی بیاورید (در این مقاله به چند نمونه اش اشاره کردم) پس باید همین موارد را عملا بر سر آنها اجرا کنید!
می بینید چه راحت دارم تخم نفاق و دشمنی را می پراکنم؟! شاید من هم دشمن شما باشم. مراقب خودتان باشید!

Popularity: 1% [?]

ذکر شیخنا عادل فردوسی پور-حفظه الله

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

آن مو فرفری بلند قامت، آن به نیش باز کرده عادت، آن سازنده ی برنامه نود، آن ناقد عبدالصمد، علت راقم این سطور، شیخ عادل فردوسی پور(رحمة الله علیه)
گویند روزی بر درختی شدی تا جوجه کلاغی را بیازاری، همان دم مادر جوجه ها سررسیدی و بانگ زدی: یا شیخ! چگونه به این نیش باز و خلق خوش، اینگونه کودک بیازاری؟ آنگاه نقل است که شیخ ما روی به آسمان کرد و فرمود: الله اعلم. یا خواهر! در چیزی که نمی دانی جستجو مکن و مرحمت کن بیشتر به کودکانت برس. توپم به درخت بر شدی و گیر کردی. بر آمدم که بیارمش، دستم به دهان کودکان تو رفتی و ایشان دیگر ول نکردی. چون چیزی نداشتمی خجالت کشیدمی که بیرونشان کشمی. آنگاه نقل است که مادر بچه ها نعره ای بزد و از همان بالا چونان شوت سوباسا ازارا (فتبارک الله) سقوط کردی و در دم جان سپردی.
نقل کنند رونالدینیو(ساحرة فی کرة القدم) او را در گوشه ای تنگ و تار بدید که زانوی غم بغل گرفته. رو سوی شیخ گفت: یا شیخ! چونی؟ نقل است که شیخ برآشفت و فرمود: برو بابا دلت خوشه با اون دندونای مزخرفت! ده ساله برنامه اجرا کردم اینم مزدمه. (توضیح کاتب: گاهی از دست آدم در رفتی! خورده نگیرید. از دست و زبان که برآید/کز اینطوری نوشتن بدر آید؟ )
در اقاریر کهن آمده که شیخ استقلالی بوده، اما همواره تکذیب کردی و گاهی فرمودی: مربی اسقلال که مرغابی باشد و بطی، ما را با آن کاری نیست. گویند علی پروین (سلطان الفوتبالین و المانتو فروشان، حفظهم الله و کثیرة النوجه ها) روزی او را به باد کتک گرفتی، شیخ ما حتی ناله ای هم نزدی. گفتند یا شیخ! حرفی بگو. فرمود: ۱۰۰۰ کمیته انضباتی او را حریف نبودی، من بدین نحیفی چگونه حریف باشم. گویند همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد. نقل است هاتفی ندا داد: آنجا برنامه ۹۰۰ را اجرا کند، و هر چه دلش خواست جنجال کند، ۵۶ تیم از بهشت بودی و ۲ تیم ازجهنم. سرپرستی هر دو تیم جهنم را هم به معاویه (لعنة الله علیه) داده اند. و او همیشه به داوری اشکال کردی و شلوغ کردی و عادل نیز از این آب گل آلود حسابی ماهی (کثیرة الامقا۳) گرفتی.

Popularity: 2% [?]

پلخمونیات

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

چرا ما اینقدر خوبیم (خوبی از شما نباشه) و در عین حال ساده و تا یک چیزی تو بازار کم میشه خبر میرسه انبارها پر از جنسه ،سرمایه داره با دولت لج کرده دق دلیشو سر مردم خالی میکنه ،یهو قیمت مرغ افسانه ای میشه، شب میخوابی یه قیمته، صبح خدا میدونه .آقای مرغ فروش همه که اوضاع رو شیر تو الاغ میبینن قیمت روی تابلو رو اضافه میکنن و مینویسن مرغ تازه زیر قیمت بازار. تازه این یک قلمشه بقیه بماند…

در اینجا چند گروه از مردم چند مورد نظر میدن و قضیه براشون فرق میکنه:
مکتب )پرپولیسم): براشون هیچ فرقی نمیکنه که قیمت ها میکشه بالا یا میکشه پایین، همیشه سر سفره شون گوسفند به سیخ کشیده بوده …….. همیشه این گروه میگن ما که ازین کشور بی ثبات میریم! ولی هیچ وقت هم نمیرن !
مکتب پرپولیسم نقابدار: این گروه مرفه اند ولی کمی در ناحیه حساب بانک درد دارن و بی درد نیستن. اینا همیشه میگن : یادمون باشه این دفعه یه ۵۰ کیلو مرغ بخریم به درک که هرچی شد شد .
مکتب نیو نیو پرپولیسم:  این گروه از اون تازه به دورون رسیده ها هستن . همش میگن گوشت مرغ که مهم نیست خدا کنه بوقلمون گرون نشه…….!
مکتب بی پولیسم: این گروه هم مثل گروه اول براشون هیچ فرقی نمیکنه که قیمت ها بالا یا پایین میپره چون نمیتون بخرن اینا میگن تا بوده چنین بوده تا یا بقول حضرت مولانا «تا باد چنین بادا».

مکتب پوپولیسم: این گروه افراد شاغل در دولت هستن و برای اینا هم فرقی نمیکنه چون انواع و اقسام سهمیه رو دارن و هرکدوم چند شغل و چندین منبع درآمد دارن  و همش میگن بحران جهانیه و ما دنبال حل مشکلات جهانی هستیم و وقت نمی کنیم مشکل تورم رو حل کنیم و اصلا تورم چیه و اگه کسی دچار تورم شده بره دکتر و تورمم کجا بوده و ببین این نمودار چقدر قشنگه و…
مکتب حقوق سر ماهیسم:  این گروه رو اغلب کارمندان دولت و کارگرهای حقوق بگیر تشکیل میدن و منتظرن اول ماه بیاد حقوقشون رو بگیرن و سرو سامانی به دنبالش ولی تا پول قسط ها رو میدن ، هیچی براشون نمیمونه تا مرغ بخرن… این مکتب رو هم میشه از روی فرزندانشون هم شناخت به خاطر استفاده بیش از حد از مرغ فشرده(گالی لابلانکا) بچه های این افراد دچار سوء تغذیه شدید هستن و ام پی تری شدن.
مکتب چیزیسم: اینا دنبال یه چیزند، چیز دیگه زشته، همون یه جای خواب و یه لقمه نون هستن و مرغ براشون مهم نیست، چیز براشون مهمه . و همش میگن : چی میشد درسمون رو میخوندیم به یک جایی میرسیدیم شاید یک چیزی میشدیم. (اینم نکته اخلاقی)
مکتب دست به قلمیست(ژورنالیسم یا بی زورمالیسم): این گروه که از آن ها گاها به عنوان مزدور و جیره خور بیگانه یاد میشه از تمام گروه های بالا محتاج ترند و عمده عمرشان در زندان  سپری شده به همین خاطر زن و بچه هاشان عمدتا گرسنه اند و همیشه میگن حق چاپیدمونو بدن بریم تخم مرغ بخریم ……….

Popularity: 1% [?]

ترمزهای قدیم و جدید

جمعه, آذر ۱۳م, ۱۳۸۸ |

روزی روزگاری پادشاهی بود تپل مپل و عادل و خلاصه آخر شاه بود و در تمام قلمرو حکومتش حتی یه فقیر هم پیدا نمیشد (توضیح از بنده ی نگارنده : خوانندگان عزیز تو افسانه ها اینجور چاخانا متداول و عادیه)
پادشاه با خودش هر روز فکر می کرد که چی کارکنه تا اوضاع مردم و مملکتش بهتر بشه . از اونجایی که مثل همه ی شاه ها اینم یه وزیر زیرک و باهوش و مدبری کنار دست خودش داشت یه روز دید که وزیرش تند و تند داره میاد سراغش که آی پادشاها یافتم :
پادشاه متعجب پرسید چیچی رو یافتی ؟
وزیر در جواب گفت : فهمیدم چی کار کنیم تا اوضاعمون از اینم بهتر بشه . الآن که بنده خدمت شما هستم تو ولایت بغل دستی یه چی میسازن که بهش میگن خودروی ملی و کلی هم باحاله، یه چی تو مایه های همین خر خودمون . فی الفور دستور دادم یکی از اونا رو خریدن آوردن دادم بررسی کردن دیدم که هیچ فرقی با این خرمون که نداره هیچی تازه یه چی هم کم داره
پادشاه تپل مپل گوگوری مگوری خوشحال و شاد و خندان شروع کرد به اجرای حرکات موزون و شادی و گفت حالا این خر ما چی داره که خودروی ملی اونا نداره
وزیر باهوش شاه لبخندی ملیحانه زد و گفت البته خلی چیزا ولی یه چیزی هست که اونه که خیلی مهم و اساسیه .
پادشاه گفت خوب حالا چی هست اون . تو که ما رو نصفه جون کردی ؟
وزیر گفت : قربونت برم خر های ما مجهزند به ترمز ABS(ای بی اس) که اون خودروها اینو ندارند .
شاه بلافاصله گفت : چی بی اس ؟
وزیر سریع پاسخ داد ای بی اس قربان ای   بی   اس  . که به زبون ما میشه همون هش کردن به خره که سیم ثانیه خر رو نگه می داره .
شاه در حالی که دهانش از تعجب باز باز باز مانده بود و مدام میگفت اَاَاَاَاَاَاَاَاَ رو کرد به وزیر زیرک خود و گفت یعنی خودروی ملی اونها وای نیسته و ترمز مرمز نداره ؟
وزیر اینبار با لبخندی مرموزانه گفت : چرا فدات شم وا میسته اما نه با این کیفیت و سرعت و دقت و …
خلاصه پادشاه هم که خودش کلی آدم باسواتی بود و اینا ورداشت کارخونه ی تولیدی خودرویی زد و مارک و سیستم و دم و دستگاه و خلاصه تشکیلاتی راه انداخت بیا و ببین و محصولاتش رو صادر کرد و از این راه دوباره رونقی انداخت به جون مردم ولایتش
ما از این افسانه نتیجه می گیریم که هش همون جد اعلای ترمز ABS هستش و خر هم که حیوان خوبیه

Popularity: 1% [?]

پای صحبت آقاجون: اسفندیار رویین تن

شنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ |

یادش به خیر… خدا بیامرز پدرم (البته بعد فوت مادرم!) شب های جمعه ما را به زور دور هم جمع می کرد دور کرسی و به قول خودش «شاهنومه» برای ما می خواند! و البته داستان همیشه اش هم رزم اسفندیار رویین تن بود که با رستم در آویخت و آخر رستم خونش ریخت.
اسفندیار را دوست داشتم و به نظرم کشته شدنش لافتوتی و بی مروتی بود؛ پدر همیشه از درگیری نیروهای خیر و شر می گفت و همیشه می گفت که زمانه، هم رستم دارد و هم اسفندیار! ما هم که اصولا وقتی ککی به تنبان مان می اُفتد دست بردار نیستیم از همان روزگار جوانی در جستجوی رستم و اسفندیار زمانه بودیم! و حالا سر پیری دست به مکاشفه زده اسفندیار زمانه را شناختیم! او کسی است که نه سیمرغ حریف اوست و نه رستم! اسمش هم اسفندیار است! هیچکس هم حریفش نیست؛ می تواند برود ترکیه حرکات موزون و غیر موزون تماشا کند، در مراسم دف زنی و غیره و غیره شرکت کند و هیچکس هم کاری به کارش نداشته باشد!
حالا انصاف بدهید این اسفندیار رویین تن است یا اسفندیار شاهنامه؟!
فقط ماندم چه کسی و در چه آبی او را شسته که اینجوری رویین تن شده است؟!
چنان حرف هایی زد اسفندیار *** که هرکس بگوید کشندش به دار
هماوردی اما ندارد کنون *** که باشد ز فامیل و مهرش فزون!
البته می گویند دخترش پدر شوهر خوبی دارد!
والله اعلم…

Popularity: 1% [?]

آن ها با شعار تغییر آمدند!- نامه ای به ایرج میرزا

شنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۸ |

یادش بخیر چندین سال پیش وقتی بلوار ایرج میرزا ساخته شد، تا نامی از او برده می شد همه می گفتند وای که چقدر مسیرش دور است! و امروز چقدر نزدیک شده ای به ما!
ای کاش به جای تغییر تابلویی که اسمت بر رویش هک شده بود نام های غربی را تغییر می دادند که در شهر بد چشمی می کنند!
ای کاش نوفل لوشاتو، یا حتی سامانیه ها یا نام های گل و بلبل و امثال این ها را خط میزدند…
امروز جلال را جلوی نام تو علم کردند و به جان تو اوفتادند.
می گویند بد دهنی!… می دانم به خودشان شک دارند! به خودشان می گیرند حرف هایت را!…
ایرج جان! زبان سرخ، سرِ سبز می دهد بر باد. ولی با زبان سرخِ تو صورت هاشان از خجالت سرخ شد. خودشان در خفا خندیدند و به طنز آفرینی ات، آفرین گفتند؛ در حالی که باید می گریستند. دو رویی پیشه کردند…
می دانی! با این کارشان توجه ها را به سویت جلب کردند، امروز همه به دنبال شعرت هستند.
ایرج جان! کم کم شروع می شود، حکایت پنبه و سر را که می دانی، امروز اسم تو را خط زدند حتما فردا نوبت فراهانی ها، دخوها، ملک الشعراها و پروین و نسیم شمال هاست.
می دانی! از آن سوی کشور، قلب ها برای تو می تپد این مهم است نه بزرگنمایی اسم و تابلو بودن!
می گویند ایرج خطوط قرمز را رعایت نکرد! نمی دانند تو خودت خودکار قرمزی غلط هاشان را خوب برجسته کرده ای!
نگران نباش! اگر با هر برداشتنی قرار بود چیزی از یاد برود پس ما باید سرمان را روزی هزار بار در شهر از یاد می بردیم!
یا این کارشان ایرج میرزا هایی متولد شدند که طنز تلخ را تا ابد در کامشان نگه می دارند.
راستی یادم رفت چند هفته ایست که دوستداران و پیشگامانت برایت طوماری امضا کرده اند. برایت شعرها سروده اند و متن ها نوشته اند.
ببخش سرت را به درد آوردم. در آن دنیا سلام ما را به جلال برسان و بگو هیچ وقت بلوار ریاست وفا نخواهد کرد و بگو خدایش را شکر کند که هنوز همه کتاب هایش را نخوانده اند!

و در پایان چند بیتی از فرخی یزدی که درد دل همه ماست، به تو تقدیم می کنم:

هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشت/آری نداشت غم که غم بیش و کم نداشت
در دفتر زمانه فتد نامـــــــش از قلم/هر ملتی که مردم صـــــاحب قلم نداشت
در پیشگاه اهل خرد نیســت محترم/هرکس که فکر جامعه را محترم نداشت

Popularity: 1% [?]

این تپلی ها

شنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ |

۱- از آنجا که اسامی روسی همان اسامی فارسی هستند که یک اوف به آن ها اضافه شده می توانیم چنین نتیجه گیری کنیم که توپولف در زبان روسی همان تپل فارسی است که معنی چاق می دهد.حالا خودتان انصاف بدهید آدمی که چاق و تپل است اصلا می تواند روی پای خودش بایستد و راه برود ؟ آنوقت شما توقع دارید که این هواپیماهای تپل پرواز کنند ؟ آن هم با بار اضافی وزن مسافرها ؟ اصلا مگر بد است که یک هواپیما به جای پرواز دادن جسم انسان به آسمان ، روح او را به آسمان پرواز دهد ؟

۲- اصل عدالت محوری ایجاب می کند تعداد فقرایی که می میرند با تعداد مرفهین بی دردی که قطعا به دوزخ می روند برابر باشد. لذا با توجه به مرگ و میر تعدادی از مردم در اثر گرسنگی، باید به تعداد مساوی ، از افرادی که استطاعت مالی استفاده از بلیط هواپیما را دارند نیز کشته شوند تا عدالت برقرار گردد.

۳-از قدیم گفته اند «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» .  این گزاره مربوط به زمان گذشته است و در زمان حال چندان کاربرد ندارد چرا که در گذشته پخته شدن مسافران تنها به وسیله  آفتاب سوزناک بیابان ها ، و حین سواری گرفتن ازاسب و شتر و الاغ و قاطر و وسایل نقلیه ای از این دست  میسر بود ولی امروزه با پیشرفت وسایط نقلیه، روند پخته شدن خام ها از جمله «خام بدم پخته شدم سوختم» هم فراتر می رود و به  جمله  «خام بدم ، پخته شدم ، سوختم ، پودر شدم» تبدیل می شود . پودر شدن و طی این مراحل عرفانی تنها با هواپیماهای توپولف میسر است . لذا  معادل امروزی ضرب المثل فوق « یک بار سفر کافی است، تا کشته شود خامی!» می باشد.

۴- حال که رفقای روسی عزیز تر از جان با هواپیماهای خودشان مسیر های هوایی ما را ناامن کرده اند ،امیدواریم با تلاش رفقای چینی که بازار قطعات خوذرو را اشباع و باعث تعطیلی ۳۵%  واحدهای قطعه سازی در کشور شده اند، اتوموبیل های ما نیز سریعا امنیت و استاندارد خودشان را از دست بدهند تا همه ملت خام  پخته شوند ، بسوزند و چه بسا پودر بشوند.

Popularity: 1% [?]

الیوم اهداءِ خون

شنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۸ |

همی گویند شیخنا اندر بقعه به حالت چمباتمه نشسته بودی و چرتکه اموال اندوخته میانداختی که ناگه مریدی بر وی وارد شدی و گفتی: «یا شیخ! رخصتی ده تا با جمعی از مریدان به در شده که بسی وقت تنگ است.» شیخ پرسیدی که:«این چه غلطی است که این چنان شما را پریشان و معجول داشته و نکند آن ملعون معدوم “الساسی المانکن” کنسرت گذاشتندی که این چنان خروشانید؟!» مرید گفتی:«والله لا یا شیخ! بهر اهدای خون شتابانیم که گویند (الیوم یوم الاهدا الخون)٬که بس در این روز خون دادن مبارک بودی!» شیخ همی خروشید و بگفت:«خاکت به سر که این مقدار عجولی بر این امر باطل!» مرید سکوت کردی و شیخ فرمودی :«عمریست که خلق از رفتن خونشان اندر شیشه در شکایتند و آنگاه تو خود بر این امر مصر بودی؟!!» در این حال جمله مریدان موی بخستی و دودستی بر سر کوفتی که «حق با شیخنا بود و ما غافل! » شیخ خروشیدی و گفتی: «یک لحظه بمیرید و خفقان مرگ طلب کنید! یک نفر بگوید آیا پول و مول هم دهند یا خیر؟!» مریدان از سر حیرت نگاهی به هم انداختی و گفتندی: «یا شیخ! پول که عمری !! و لیک کیک و ساندیس بر ما عنایت کنند عنایت کردنی!» پس شیخ سری بجنبانید و بخارانید و  شعری بخوانید بس نا موزون و نامقفی که جمله ادیبان جهان انگشت بر دهان بردند و بیرون نتوانستند کشیدن الی یوم القیامه :

به چشم پنجره سنگ چو دشمن است
گرسنه را روزه چون خنجر است

همه آنچه گفتم ز خشم بود
دلم در تب ساندیس پر ز اشک بود

پس فریاد زدی که «اهل طریقت!جملگی طریق اهدای خون نمایید!» همی نعره ها کشیدند و خون بسیار در شیشه نمودند و ساندیس ها اندر رگ زدند.

Popularity: 1% [?]

یوم المبارزة المبارکة، النساء و الدخان!

دوشنبه, خرداد ۱۱م, ۱۳۸۸ |

نقل است که خداوند، جهانِ چنین زیبا را و جایی کوه و جایی دریا را و بسی جنگل و دشت بدان وسعت و پهنا را وآن روبه بی دست و پا را و نیز مردان بی ادعا را که بمانی اندر لطف و صنع خدا را، به شش روز آفرید و سپس بر عرش خود لمید! تا آنچه را که خلقت نمودندی، در زمین بگشتندی و از نعمات تناول کنندندی و به شکر یزدان تبادر کنندندی و تنها به او تمایل کنندندی و در زندگی دائم تعادل کنندندی!
پس مردان در بهشت بگشتندی و از نعمات تناول بکردندی لیک به رفاقت بپرداختندی و جلسات لهو و لعب به راه بینداختندی و قلیان ها چاق نمودندی و همه کردندی جز آنچه را که باید…

خدا را زِ خاطر مبر، نیک خو // گناهی بکردی، عذابش بجو
نباشد تورا سرخری گر همی // کمی جنبه داری، مراعات کو؟!!

پس یکتا ایزد عالم به فکر فرو رفتندی که این نشد که مردان دائم در بزم و خوشی و طرب و دورهمی! و ما اینجا تنها بر عرش خویش و هیچ یک یادی هم از ما نکند!!!
و در فکر فرو رفتندی که چه کند تا مردان را از دخانیات برهانندی و یاد خود در ذهنشان گمارندی…

الا! سیگاریه باهوش و عاقل // تویی از آخرِ این کار، غافل
نمی دن زن به اهل دود و سیگار // یکی را برگزین ای مردِ عاقل

آنگاه بود که شیطان در صورت مرغی ظاهر شد که به آشیانه نشستندی و مرغی دیگر هرچه را آورد وی ایراد گیرد و هر چه نیاز می کند او ناز می کند و چون به سمت دخان رود دهانش را باز می کند و مهرش را مطالبت می کند و القصه مرغ دیگر به ستوه آورده اندی!
و چون رب این حیلت عیان دید بر بالای سرش لامپی عیان دید پر مصرف! همانها را که گر روشن نمایی ابو البرق الاعظم به سراغت آید و آن کند که نگفتنش به!
پس باز دست به کار شد و این بار شش ماه گذشتندی تا زنان خلق نمودندی که اندر غموض زین خلقت علما بماندند و شعرا بخواندند و فلاسفه بمردند و سفها هیچ ندانند!

زنان چون راز و سرّی سر به مهرند // شنو زین مردِ عاقل، نکته و پند
مشو غافل از این سرّ و معما // بود این راز، شیرین چون شکر قند

پس از آن مردان هرگز به سمت دخانیات نرفتندی و روزی صد بل هزار بار ز دستان ظریف تنان به پناه خدا عجز و لابه بکردندی و یاد وی را هرگز از یاد نبردندی!

***

هرآنچه گفتمت طنز و فکاهیست // قیاس  ِ همسر و سیگار در چیست؟
یکی را دلخوشی زاید، دگر، غم // نداند فرق آن دو عاقلی، کیست؟

Popularity: 20% [?]

اندر باب تأثیرات جو

جمعه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ |

“جو” در احادیث و ادیان و سنن و ممالک مختلف به طرق متفاوت نگاشه شده و کاربردی بیش از کلامی معمول دارد که از لسان بشر خارج گردد. بعضی این کلام را که از دو حرف و یک سیلاب مجموع گردیده، منسوب به عهد اساطیر دانند و صاحب نیرو های فرا جسمانی!
چون به ضمّ جیم خوانی دانه ای غنی معنی دهد کزان نان سازند و چون قدمی از بلاد اسلام فاصله گیری نامی است مردانه!
چون به فتح جیم خوانی بس معنا یابد که مکتوباتش بار صد اشتر و صد کاروان باشد!!

جو که بگیرد کسی، ول نکند تا ابد
گر که نگیرد کسی، حال شود زار و بد

خوب و بدش یک سوال، حل نشده، بی جواب
کی شود این راز حل، تا گذر سال ِ صد؟!

جو را در کلام به افلاک معنی کنند و عوام قسمت فوقانی سحاب را گویند و چون تصمیم به فضا نوردی گیرند و حال و حول، جو گیر شدن را لازم یابند پس آن کنند که جو آنها را بگیرد همچون سگی که پاچه را!

ذغال ِ خوب و یار ِ بد، جمله تو را فضا برد
نه دست من نه دست توست، ناگه و بی قضا برد

شرط دگر نگفتمت، مهمترست از آن دو تا
نیک چو جو گیر نشی، آن دو تو را کجا برد؟!

هیچ کجا!
برخی از علما بر آن باورند که چون سگی پاچه را بگیرد به زانکه جو آدمی را! و بعض دیگر حاضرند تا در شلنگی شنای قورباغه کنند لیک جو به سراغشان نیاید که چون جو از در بیاید و آدمی را بگیرد آبرو از پنجره گریزد!

دو پای خود رو در هوا، دو دست بر زمین کنم
سه بار گر چنین کنم، دوباره باز همین کنم!!

دو روزه از درد ِ کمر، به تخت از قفا بُدم
جو بگرفت بنده را، وگرنه کی چنین کنم؟!

هیچ وقت!
و احادیث بسیار است اندر باب مضرات و محسنات جو که زبان از بیان آن قاصر است و کاتب ِ ناچیز، خود در پایان نداست این جو افضل است تا بگیرد یا همان به که نگیرد!

Popularity: 44% [?]

پای صحبت آقاجون!

جمعه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ |

بلانسبت شما!
خدا بیامرزد ننه جان را! زمانی که بچه بودیم یک خرابه ای کنار خانه ما بود و در این خرابه بلانسبت شما سگی زندگی می کرد…
حالا این سگ به ننه جان ما چه ارتباطی داشت؟
عرض میکنم !
ما معمولا در خانه مهمان زیاد داشتیم و بالطبع همیشه غذا هم زیاد درست می کردیم اما بعد از اینکه مهمان ها می رفتند و خروار خروار غذای اضافه روی دستمان باد می کرد  ننه جان ما را مجبور می کرد که برویم و غذا را بریزیم بلانسبت جلوی سگ تا حیف  نشود! یخچال که نبود آن زمان…
حالا چند روز پیش توی روزنامه خواندم دولت بین مردم سیب زمینی مفتی تقسیم کرده  و یک عده هوچی گری کرده اند که آقا! با گداپروری رای جمع نکنید! دولتی ها هم در دفاع گفته اند سیب زمینی ها داشته می گندیده مجبور شدیم بین مردم توزیع کنیم که حیف نشود.
حالا غرض از ذکر این خاطره این بود که بگویم ننه بزرگ ما اینقدر شعور داشت که نگذارد غذاها حیف شود! اما منتقدین دولت خدمتگزار اندازه ننه بزرگ بی سواد ما هم شعور ندارند… خدا همه را به راه راست هدایت کند…

Popularity: 43% [?]

ر مثل ر…و…ح

جمعه, اردیبهشت ۱۱م, ۱۳۸۸ |

بیا نترس… بابا دو نفریم… باهم میریم!
محمد که با ترس و لرز دنبال من راه افتاده بود گفت: ببین حمید! جون هرکی که دوست داری از وسط قبرستون رد نشو.
بهش گفتم: آخه عقل کل! غیر از این مسیر که دیگه راهی نیست. یا باید از وسط مزار رد شیم، یا تا خود صبح اینجا وایسیم تا مزار بشه مزرعه. محمد خجالت بکش. بیست و پنج سالته. ما رو باش خواهرمون رو سپردیم دست کی. تو که از قبرستون می ترسی چه جوری می تونی از خواهر ما مراقبت کنی؟ خاک برسر من که پیشنهاد دادم. خاک بر سر آبجیم که قبول کرد.
بالاخره با هزار قربون صدقه رفتن و منت کشیدن رفتیم خونه.
پاشو که گذاشت توخونه، مردک شیر شد. دوید بالا و تو راپله، شروع کرد به لاف زدن که من نترسم و این حمید عین موش شده بود و از این حرفا.
داخل که رفتیم سفره آماده بود و یه لشگر سی چهل نفری که طبق معمول سالای گذشته آوار بودن خونه آقا جون، آماده ی حمله بهش. نشستم کنار پشتی چون میلم به غذا نمی رفت یه چایی ریختم و گذاشتم جلوم.
محمدم همینجور یه بند داشت خالی می بست که آره… کلی التماس به حمید کردم که از میون مزار بریم و چون ترسیده بود قبول نمی کرد.
نگاه های سنگین فامیل دیگه داشت گردمو خورد می کرد. زیر لب یه چندتا نامربوط نثارش کردم و چشم غره اما کور و کر شده بود.
چاییم دیگه سرد شده بود و شام خوردن لشگر هم تموم شده بود. دستم رو دراز کردم قند بردارم که محمد گفت: حالا سفره میمونه و حاج حمید. دستتو می بوسه حاجی. با دستپاچگی گفتم: به من چه… من که اصلا شامم نخوردم. که دستمال سفره رو تو دستم دیدم .
عمه سیما گفت: عمه قربونت برم. دیگه چیزی نداشتم بگم. بلند گفتم: محمد همه میرن… من میمونم و تو، تو میمونی و من.
محمد با نیشخند گفت: حالا که فعلا خر مراد زیر پای ماست داش حمید.
تو همین احوال به ذهنم رسید محمد که از قبرستون می ترسه حتما از روحم می ترسه. انگار دنیا رو بهم داده بودن. سفره جمع شد و منم با کمال آرامش رفتم نشستم کنار محمد و گفتم: قربون داماد نترسمون برم آاا…آه و یه ماچم از فرق کلش کردم .
بعد رو کردم به عمه زاده ها و عموزاده ها و گفتم: محمد راست میگه خیلی نترسه من که اسم قبرستون میاد دست و پام شروع می کنه به لرزیدن. مو به تنم سیخ میشه. دست خودم نیست.
با گوشه چشم هوای محمد رو داشتم ببینم چیکار میکنه. الهام گفت: محمد آقا! الان میری سر مزار و برگردی. محمد با من و من جواب داد ب..ب..برای چی؟ الهام گفت: هیچی! بری این حمید یه خورده خجالت بکشه !
نفس راحتی کشید و گفت: این بنده خدا رو چیکارش داری؟! ولش کن، خودش خوب میشه .ساعت حدود یازده بود که جمع و جور کردیم برای خوابیدن. محمدم رفت تو اتاقش بخوابه. الان دیگه وقت اجرای نقشه ای بود که براش کشیده بودم.
اتاقی که محمد توش می خوابید مشرف بود به حیاط و در نسبتا بزرگی داشت. رفتم از توی ساکم دوربین فیلم برداری و پایه دوربین رو آوردم. اونم برای ضبط صحنه های جالبی که قرار بود اتفاق بیفته. با یه بادکنک بزرگ که صبح  تو اردستان به جای پول خورد بهم داده بودن بادکنک گازی درست کردم. با میخ نخش رو کوبیدم درست مقابل در اتاق خواب محمد. یه ملافه سفیدم انداختم روش و یعد دوربین رو جوری مستقر کردم که هم در اتاق رو بگیره هم روح دروغیه مارو. دکمه ضبط دوربین رو زدم. ساعت حدود دو صبح بود. در اتاق محمد رو زدم و خودم دویدم تو اتاق بغلیش.
بعد دوسه بار در زدن محمد در رو باز کرد و چشمش افتاد به ملافه. گفت خوب حمید ترسیدم. لوس بیمزه. الان وقت این شوخیاس نمکدون.
بعد دستاشو به نشونه ی اینکه من رو می خواد بگیره از دوطرف به ملافه کوبید. ولی دستاش به هم خورد. بلند داد زد ر..ر.. رو….رو…ح رروح… داشت با داد و فریاد، کل خونه رو خبر می کرد که منم ملافه پیچ، آروم از پشت سر اومدم و دستم رو گذاشتم روی شونه ش که چی شده محمد جون؟! من رو که دید نمی دونم چرا بنده خدا یهو ضعف کرد؟! انگار جن دیده بود! سریع بادکنک رو آزاد کردم و ملافه رو تو دستم گرفتم. کم کم همه جمع شدن. هر کس که میومد می پرسید چی شده؟ منم می گفتم نمی دونم! منم از سر و صدای محمد از خواب پریدم اومدم اینجا! خواب بدی چیزی دیده لابد!
خلاصه به زور آب قند و پارچ آبی که حرومش کردیم بالاخره به هوش اومد، اما تا خود صبح نذاشت هیچ کس بخوابه و مثل ساعتی که کوکش کرده باشن، هر چند دقیقه یک بار فریاد روح روحش خواب رو بهمون حروم می کرد. دلم می خواست بزنم داغونش کنم… مردک بی جنبه!
بعد نماز صبح دیگه کسی نخوابید و بحث فریاد روح روح محمد بود. یکی از اون وسط گفت: حمید! شاید تقصیر تو بوده. آخه کدوم آدم عاقلی نصف شب با ملافه ی سفید راه میفته دور خونه؟! منم خیلی حق به جانب گفتم ببخشید که بنده از سر و صدای حضرت آقا از خواب بی خواب شده بودم! خوب منم ترسیده بودم، همون جوری با ملافه اومدم ببینم چه خبره. نمی دونستم آدمی که از قبرستون پر از ارواح نمی ترسه، از ترس آدم زنده غش می کنه!
محمد هم که بنده خدا از ترس زبونش بند اومده بود، هیچی نمی تونست بگه. البته حرفی هم برای گفتن نداشت!
بعد از صبحونه کم کم همه داشتن می رفتن سراغ کار و زندگیشون که زدم به شونه ی محمد و گفتم: ببین محمد جون! داماد عزیز! قربونت برم!… این دفه دوستانه بهت تذکر دادم! دفه ی بعد، دیگه فقط من و تو نیستیما! منم و تو و این فیلم!…

Popularity: 63% [?]

بازی بازی، با همه چی بازی

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ |

* خبر: کاهش شدید قیمت برخی از مواد مخدر
- فلش بک: خبر: وزیر بازرگانی : موج ارزانی در راه است.
- نتیجه: بنده خدا راست می گفت . . . ما باور نمی کردیم!!!
* خبر: تونی بلر: هر روز قرآن می خوانم.
- حافظ: ای کبک خوش خرام کجا می روی به ناز          غره مشو که گربه ی زاهد نماز کرد
* خبر: خاتمی: صلح به سادگی به دست نمی آید، باید جنگید!
- نتیجه: هر چیزی که به سادگی به دست نمی آید، باید خلافش را عمل کرد.
* خبر: ناجا: با وبلاگ های متخلف برخورد می کنیم.
- کامنت: وبلاگ خوبی داری!!! به کلانتری محل هم سر بزن!
* خبر: عدم پرداخت یک میلیارد دلار درآمد نفت به صندوق ذخیره ی ارزی
- شعر: حمومی آی حمومی پول های نفت رو بردن
ازون پولا که بردن چقدرو پس آوردن!؟
* خبر: رئیس جمهور در قم اعلام کرد: ۴۰۰۰۰ هزار دروغ ضد دولتی در سه سال گذشته
- سوال: چند تا دولتی؟!
- محاسبه: دروغ در سال ۱۳۳۳۳/۳۳ = ۳ سال <- 40000
دروغ در هر روز ۳۶/۵۳۶ = ۳۶۵ <- 13333/33
بر فرض اینکه دروغ پردازان بر اثر خستگی ناشی از امر خطیر دروغ پردازی، روزانه به ۸ ساعت     خواب نیاز داشته باشند:
با احتساب ۱۶ ساعت دروغ پردازی مفید در شبانه روز داریم:
۲/۲۸ = ۱۶ <- 36/53
به عبارتی دیگر به طور تقریبی هر نیم ساعت یک دورغ بر ضد دولت تولید شده است.
پیدا کنید پرتقال فروش را!
* خبر۱: معاون فرهنگی سازمان ملی جوانان: سالانه باید ۱۵ میلیون جوان مجرد به خانه ی بخت بروند.
* خبر۲: ۱۲ تا ۱۳ میلیون جوان  در آستانه ازدواج
- نتیجه: ۲۰۰۰۰۰۰ باقیمانده را از کشوردوست و همسایه افغانستان وارد خواهیم کرد.
* خبر: فلش بک: نماینده ی اصفهان: آرایش بازیگران ایرانی بیش از بازیگران هالیوودی است.
- اطلاعیه: آموزش آرایش گری توسط بانو گلشیفته فراهانی در هالیوود برگزار می گردد.
* خبر: بازدید سرزده ی احمدی نژاد از یک خوابگاه دخترانه
- یا الله…!!!

Popularity: 71% [?]

اندر فواید سیزده

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ |

نقل است در روایات که آن اجابت کننده ی ثنایات و صاحب الکرامات “شیخ الخشک ناخن” رضی الله عنه و علی کل مریده و رفیقه و لعن الله کل عدوّه در مسجد نشسته بودند که رندی وی را بار خواست. و چون شیخ از نامش بپرسید وی بدینسان پاسخ بداد:
منم همو که گلیم بختش سیاه بود // همو که از چاله در نیامده قعر ِچاه بود
پس شیخ را برخ احشا من جمله دل، زین مرید بخت برگشته سوزشی حاصل شد که از آن عبای مبارک زائل شد! پس عبای به کنار نهاده و وی را بار داد!
همان مرید بد بیار، همان رانده شده از شهر و دیار، چون نزد شیخ رسید سفره ی دل نزد وی گشود در آن حال که سیل اشک جاری نمود:
که امروز چون در خواب بودم حضرت صاحب البیت مرا زنگی زد که اجاره سه ماه عقب است و خود وی در عجب است که چرا تاکنون مارا بیرون نینداخته! پس به بیرون شتافتم تا به مسافر کشی قدری مال اندوزم که سیل قبوض از لای در جاری گشت پس چون قبوض در جیب فرودم جای سوییچ را خالی یافتم پس به جستی به داخل شتافتم و چون سوییچ را برداشتم تلفن را زنگی آمد و چون پاسخ دادم عمو زاده ی منزل همراه عهد و عیال را شنیدم که تازه از راه رسیده و از هیچ دق البابی پاسخی ندیده!… پس قرار گشت که تا ظهر تشریف خود در منزل ما فرود آرند. پس باز به جستی به بیرون جستم و داخل خودرو پریدم و از چند خیابان بپیچیدم که مرا به جرم نبود معاینه گرفتند و خواباندند، هم خود را و هم خودرو را!
پس آنچه کرایه از مردمان اخذ نمودم بدادم تا به منزل برسیدم و بدیدم که میهمانان از من پیشی گرفته و زودتر رسیده و لا شی فی الیخچال لتاکلونهم! پس به داخل نرفته باز گشتم که ان العجلة من الافعال الشیطان! پیاده گز می نمودمی که عیال مرا هاتفید که ای مرد در راه فکر نهار باش و من در این فکر که این بار از که قرض گیرم و آیه ی قرض الحسنات خوانمش که به قصاب و بقال و خباز و… بدهکار همی بودمی. پس سر به زیر افکنده و بدین جا آمده ام . حال ای تو که بر هر سوال پاسخی و برای خودت پخی!!! راهی نزدم بنمای…
شیخ قدری تامل نمود و گفت :
برای مشکل مالیت دوایی ندارم و برای بدبیارت شفایی ندارم لیک به علم الهی، علت ِ آنچه بر تو عارض گشت بدانم!
رند گفت: بگو که تشخیص الدرد کمثل الدرمانُ نصفه!
شیخ گفت: این همه بد اقبالی از آن است که امروز سیزده بدر بودندی و تو در خانه!
رند گفت : این را که دیروز گفتی امروز چهاردهم است!

Popularity: 61% [?]

خرید به سبک پدر جان

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ |

خیلی وقت بود که قرار بود با پدر جان بریم واسه خرید عید، اما هر روز یا پدر جان کار داشتند یا وقت نمی شد یا کار پیش میومد و خلاصه نمی شد دیگه.
تا که در یک روز زمستانی و سرد پدر جان زنگ زدند و گفتند که آماده شم برای خرید. من که مدتها بود انتظار این لحظه رو می کشیدم سریع السیر تر از هرچی که تو فکرش رو بکنی حاضر شدم و آماده جهت حضور در نزد پدر جان.
بالاخره پدرجان بعد از یک ساعت تأخیر آمدند و من به خدمتشان شرفیاب شدم. درب ماشین رو باز کردم و داخل شده و نشستم، پدر جان سلامی کردند و من هم علیکی و کمی هم احوالپرسی و این که چرا پس یک ساعت دیر کردید و از این حرف ها که پدر جان به من گفتند : « ببینم نوید ما اصلاً چی باید بخریم»؟
با خوشحالی تمام گفتم: یه دست کت و شلوار و یه ساعت مچی خوشگل و یه جفت کفش و کمر بند و یه دونه هم واکس خوب.
پدر جان در جوابم گفتند: همین؟
و من از این که احساس کردم پدرم همه آن ها را قبول کرده بودن خیلی ذوق زده شدم و با خوشحالی تمام گفتم: آره همین…
پدر جان بدون این که حالت چهره ی بشاشش تغییری کند دست توی جیبش کرد و یه هف هشتایی تراول چک ۱۰۰ تومنی درآورد و به من نگاهی کرد و برای چند ثانیه به من خیره شد.
برای یک لحظه تمام وجودم مملو از غرور شد و عجیب به پدر جان احساس افتخار کردم. بعد پدر جان به من گفت: نویدم می دونی اینا چین؟
گفتم: آره خوب تراولن دیگه.
پدر جان گفتند: احسنت، خوب حالا بگو ببینم باباجان تو فکر می کنی اینا علف خرسن؟!!!
من که خشکم زده بود با کمی حیرت و تعجب که کاملا از روی ریختم مشخص بود گفتم: یعنی چی پدر؟
پدرجان خیلی سریع جوابم را داد و گفت: ببین نوید جان این لباس که الان پوشیدی چیه؟
گفتم : خوب کت و شلواره دیگه. و پدرجان گفت: خوب کت و شلوار که داری پس این هیچی، سزیع گفتم : ولی خوب قدیــــــــــــــمیه. اینو پارسال خریدیم که دیگه نذاشت حرفی بزنم و گفت: نه! تو اینو یه اتو بزنی حال اگه نگیم میشه مث روز اولش به جرأت می تونم بگم که دیگه مث روز دومش میشه دیگه خدائیش. اما پیرهن که خوب از اونم که خیلی تو خونه داری و دیگه لازم نیست دوباره بری و بخری. می مونه ساعت و کفش و اینا که ساعت رو میگم بابابزرگت از اونور برات یکی بیاره و کفش هم که تازه برات خریدم و با واکسی که حالا هروقت رفتی و خریدی اون رو تر و تمیزش می کنی تا نو نوار بشه. اما کمر بند رو قبول دارم. باید یه کمربند نو برات بخریم.
تو دلم گفتم: آخیش لااقل یکیش رو قبول کرد که بابا زد و همه کاسه کوزه ها رو خراب کرد و گفت: ولی خوب می بینی که من همه پولام درشته و نمی ارزه واسه خرید یه کمربند ۵۰۰ تومنی بریم اینا رو خرج کنیم فعلا اون رو با همون پول توجیبیات بخر تا بعداً باهات حساب کنم یا اصلاً میخوای برسونمت بری یکی بخری.
من که دیگه طاقتم طاق شده بود نشستم تا جواب پدر جان رو بدم که کمربند ۱۰۰۰۰ تومنه نه ۵۰۰ تومن و کفشم رو تازه نخریدی و خیل وقته که دارمشون و کفشون دیگه تقریباً نیست و ساعت توی اونور گرونتر از اینوره و کت و شلوارم روز دوم گیر کرد به تیزی یه درز و کلی جر خورد و الآنم وصله داره.
دیدم همه ی این توضیحات بیخوده و از ماشین  اومدم پایین و از پدر جان تشکر کردم و عید اون سال رو با خرید به سبک پدر جان جشن گرفتیم.

Popularity: 65% [?]

تدابیر امنیتی نوروزی

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ |

سال کهنه دارد نفس های آخرش را می کشد و چند مدت دیگر باید بار و بندیلش را ببندد و برود. دنیا به هیچ کس وفا نمی کند، حتی به سال. اما شما یاران و همراهان خوب و صمیمی در خجسته ایام عید نوروز اگر بنا ندارید که به گدایی بیفتید و مایلید ایام به کامتان تلخ نشود، دوست و خیر خواه شما توصیه هایی دارد که از به کار بستن آن ها ضرر نخواهید کرد:
۱- برای اینکه آن دسته از کاسبینی که گران فروش هستند در ایام عید اجناس بنجل خود را به قیمت دوبله، سوبله، به شما قالب نکنند، نباید بگذارید خرید عیدتان به دم عید کشیده شود!
۲- اگر اصلاح طلب می باشید و مشتاق هستید در ایام عید سر  تر و تمیز و نو نواری روی پیکر مبارکتان خودنمایی کند، قبل ازعید به آرایشگاه رفته برای صفا دادن به کلّه ی نازنین خود اقدامات لازم را مبذول فرمایید. اگر نه استاد سلمانی، همچنان که زیر تیغ نشسته اید، تیغ را در فاصله یک سانتی چشم شما گرفته با تهدید می گوید، عیدی ما!… در ضمن اصلاح بعدی را هم به اواخر فروردین موکول کنید تا از دادن عیدی معاف شوید و در این بین اگر کلّه ی مبارک شما شد عین سر جنگلی ها، غمی نیست، می گویند مد است!
۳- برای خنثی کردن هجوم مغول وار میهمانان نوروزی در بین دوستان و فک و فامیل، این شایعه را قویا جا بیندازید که از ۲۹ اسفند به مدت ۱۵ الی ۲۰ روز به مسافرت می روید، یادتان باشد در آن ایام، دو شاخه تلفن خود را از پریز بیرون آورده و شب ها با استتار پنجره ها از نفوذ روشنایی به بیرون به خوبی  پیشگیری کنید، اگر نه رادارهای شناسایی میهمانان به بودن شما در منزل پی برده، حمله را به سمت منزلتان آغاز می کنند.
۴-علی رغم این که شایعه کرده اید در ایام عید به مسافرت می روید یکم فروردین، یعنی روز اول عید، به بهانه ی خداحافظی به خانه دوستان و اقوام بروید تا با این عید دیدنی یک طرفه از خوردن آجیل، میوه و شیرینی و عیدی گرفتن برای بچه ها محروم نمایید.
۵-به خاطر بسپارید که قبل از رفتن به منزل دوستان و آشنایان، به دقت جیب فرزندانتان راچک کنید یک وقت سوراخ نباشد، اگر سوراخ است آن را بازسازی و مرمت کنید تا وقتی بچه هایتان در خانه میزبان مشت مشت پسته و شکلات برداشته توی جیب خود می ریزند از آن طرف بیرون نریزد.
۶- فراموش نفرمایید که موضوع مسافرت رفتن شما در ایام عید صرفا به منظور رد گم کنی و منحرف کردن اذهان میهمانان نوروزی است نباید از حد شایعه فراتر رفته عملی شود. چرا که تعطیلات نوروزی ایام فعال شدن عالیجنابان دزد است که با دست به خیری در غیاب شما، شب یا شاید هم روز روشن به منزلتان تشریف آورده مفت و مجانی برایتان اسباب کشی کنند.
۷- هر شب با تغییر قیافه، سطل زباله خود را بردارید و دزدانه آن را ببرید چند خانه ان طرف تر کنار در منزلی بگذارید،اگر نه نقشه به سفر نرفتن شما فاش می شود. ها بعله!
۸- اگر ناغافل با رفتگر محله روبرو شدید،بلافاصله قیافه ی غمزده ای به خود بگیرید و با دست بر پیشانی خود زده بگویید: آخ بابای عزیزم، بابا، بابا… در این صورت رفتگر به جای آن که یقه ی شما را بگیرد و بگوید: تبریک عرض می کنم! عیدی ما را رد کن بیاید! شریک غم شما شده می گوید: تسلیت عرض می کنم. بقای عمر شما باشد!

خب پیشاپیش،سالی پر ار سکّه و اسکناس، سکته نکردن، سقوط نکردن به زیر خط  فقر، سگ دو نزدن، سر نخوردن، سرما نخوردن، سرفه نکردن برایتان آرزو کرده امیدوارم سال نو برایتان سال فراوانی،ارزانی و وفور نعمت باشد.

Popularity: 57% [?]

افسانه ی بیت الدوار

سه شنبه, اسفند ۲۰م, ۱۳۸۷ |

نقل است در احادیث که روزی بیت الدواری (حلزونی) چون برف ها به آب گرویدندی و زمستان در حال رخت بر بستن بودندی بر آن شد تا از دیوار باغی که در آن همی زیست به بالا رود تا چون عید رسیدندی به بازدید همسایه اش همی رسیده باشد و تعطیلات با هم بگذرانند.
پس بدین قصد که تا چند صباح دیگر میهمان همسایه باشد و وقت ظهر در سایه باشد و صبحانه اش خامه باشد و معاف از تکانیدن خانه باشد و ربیع را تمام در استراحت و لم و دستی زیر چانه باشد صعود همی کرد و زمزمه کنان همی خواند به صدایی زیبا و بس عجیب:

خوشا نوروز و بَه ایام شادی
زمان تنبلی، وقت گشادی!

که باشی گر به نزد دوست مهمان
نجنباند تو را طوفان و بادی

پس به دیوار بچسبید و از آن بالا همی رفت!
روز اول چون قدری بالا رسید گله ای از رمگان بدید که در پس قوچی با شاخی بس طویل چرا می کردند. با خود بگفت: “ای کاش مرا نیز شاخی چنین بودندی تا بر هم نوعان احکام راندندی…” پس قدری بترسید و محکم به دیوار بچسبید.
روز دوم چون قدری بالا تر رسید گاو نری بدید که صاحب شاخی بود بس تیز! پس بی هیچ هراسی از ددان و درندگان به نشخوار همی بود. با خود بگفت: “ای کاش مرا نیز شاخی چنین بودندی که غیر را به حرکتی ترساندمی…” آهی بکشید و بر جدار محکم تر همی چسبید.
القصه که تا آن چند روز که به دیوار همی چسبیده بود انواع احشام بدید که هرکدام را شاخی بود، مقامی بود و شأنی… تا به بالای دیوار برسید… زان مکان ِ بلند هر موجود را در نظر کوچک انگاشتی و زیر پا دانستی پس چشمان دراز نمودتا بهتر ببیند و چون چنین نمود با خود همی گفت: “ما خود بی خبر بودیم و ما را شاخی طویل و بس تیز بودندی و ما را مقامی نیز بودندی و غرش شیران برایمان چون ویز بودندی و از ما ترس در دل مخلوقات لبریز بودندی و چه حاجت تا خود بر این جدار ناچیز چسبانیم؟!”
و چون بر خویش غره گشتندی یزدان پاک بر آن گاو که جهان بر شاخ همی گرداندندی دستور بدادی که سال نو گشتی و دنیا را بدان شاخ حوالت دهاد!
از آن تکان بیت الدوار که دیگر بر جدار چسبان نبودی به زیر افتادندی و غلتی خوردندی و به باغ خویش بازگشتندی و نوروز زمان و وقت از یاد همی برد!

Popularity: 52% [?]

در اين كافه سراغ از غم نگيريد         كه جز خنده در اين منزل نبينيد

اين پايگاه براي افراد ديابتي به خاطر قند زياد و براي كساني كه فشار خون دارند به دليل نمك زياد توصيه نمي شود.
یافتن مطالب :