بلانسبت شما!
خدا بیامرزد ننه جان را! زمانی که بچه بودیم یک خرابه ای کنار خانه ما بود و در این خرابه بلانسبت شما سگی زندگی می کرد…
حالا این سگ به ننه جان ما چه ارتباطی داشت؟
عرض میکنم !
ما معمولا در خانه مهمان زیاد داشتیم و بالطبع همیشه غذا هم زیاد درست می کردیم اما بعد از اینکه مهمان ها می رفتند و خروار خروار غذای اضافه روی دستمان باد می کرد ننه جان ما را مجبور می کرد که برویم و غذا را بریزیم بلانسبت جلوی سگ تا حیف نشود! یخچال که نبود آن زمان…
حالا چند روز پیش توی روزنامه خواندم دولت بین مردم سیب زمینی مفتی تقسیم کرده و یک عده هوچی گری کرده اند که آقا! با گداپروری رای جمع نکنید! دولتی ها هم در دفاع گفته اند سیب زمینی ها داشته می گندیده مجبور شدیم بین مردم توزیع کنیم که حیف نشود.
حالا غرض از ذکر این خاطره این بود که بگویم ننه بزرگ ما اینقدر شعور داشت که نگذارد غذاها حیف شود! اما منتقدین دولت خدمتگزار اندازه ننه بزرگ بی سواد ما هم شعور ندارند… خدا همه را به راه راست هدایت کند…
Popularity: 43% [?]
Loading ...
۲ ديدگاه درباره “پای صحبت آقاجون!”
توسط مش کرم در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پاسخ
نتیجه ی اخلاقی ==>> یا ملت ما مثل . . . بقل خانه ی ننه جان شما اند یا منتقدان دولت ما مثل خر نفهم یا ==> منتقدان مثل . . . بقل خانه و . . . القصه یک حیوانی این وسط دارد جفتک می اندازد ! نمی اندازد ؟
توسط خاله خانباجی در ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پاسخ
بو ننه! چه سگ تو سگی رفته!