همی گویند شیخنا اندر بقعه به حالت چمباتمه نشسته بودی و چرتکه اموال اندوخته میانداختی که ناگه مریدی بر وی وارد شدی و گفتی: «یا شیخ! رخصتی ده تا با جمعی از مریدان به در شده که بسی وقت تنگ است.» شیخ پرسیدی که:«این چه غلطی است که این چنان شما را پریشان و معجول داشته و نکند آن ملعون معدوم “الساسی المانکن” کنسرت گذاشتندی که این چنان خروشانید؟!» مرید گفتی:«والله لا یا شیخ! بهر اهدای خون شتابانیم که گویند (الیوم یوم الاهدا الخون)٬که بس در این روز خون دادن مبارک بودی!» شیخ همی خروشید و بگفت:«خاکت به سر که این مقدار عجولی بر این امر باطل!» مرید سکوت کردی و شیخ فرمودی :«عمریست که خلق از رفتن خونشان اندر شیشه در شکایتند و آنگاه تو خود بر این امر مصر بودی؟!!» در این حال جمله مریدان موی بخستی و دودستی بر سر کوفتی که «حق با شیخنا بود و ما غافل! » شیخ خروشیدی و گفتی: «یک لحظه بمیرید و خفقان مرگ طلب کنید! یک نفر بگوید آیا پول و مول هم دهند یا خیر؟!» مریدان از سر حیرت نگاهی به هم انداختی و گفتندی: «یا شیخ! پول که عمری !! و لیک کیک و ساندیس بر ما عنایت کنند عنایت کردنی!» پس شیخ سری بجنبانید و بخارانید و شعری بخوانید بس نا موزون و نامقفی که جمله ادیبان جهان انگشت بر دهان بردند و بیرون نتوانستند کشیدن الی یوم القیامه :
به چشم پنجره سنگ چو دشمن است
گرسنه را روزه چون خنجر است
همه آنچه گفتم ز خشم بود
دلم در تب ساندیس پر ز اشک بود
پس فریاد زدی که «اهل طریقت!جملگی طریق اهدای خون نمایید!» همی نعره ها کشیدند و خون بسیار در شیشه نمودند و ساندیس ها اندر رگ زدند.
Popularity: 1% [?]
Loading ...