یادش به خیر… خدا بیامرز پدرم (البته بعد فوت مادرم!) شب های جمعه ما را به زور دور هم جمع می کرد دور کرسی و به قول خودش «شاهنومه» برای ما می خواند! و البته داستان همیشه اش هم رزم اسفندیار رویین تن بود که با رستم در آویخت و آخر رستم خونش ریخت.
اسفندیار را دوست داشتم و به نظرم کشته شدنش لافتوتی و بی مروتی بود؛ پدر همیشه از درگیری نیروهای خیر و شر می گفت و همیشه می گفت که زمانه، هم رستم دارد و هم اسفندیار! ما هم که اصولا وقتی ککی به تنبان مان می اُفتد دست بردار نیستیم از همان روزگار جوانی در جستجوی رستم و اسفندیار زمانه بودیم! و حالا سر پیری دست به مکاشفه زده اسفندیار زمانه را شناختیم! او کسی است که نه سیمرغ حریف اوست و نه رستم! اسمش هم اسفندیار است! هیچکس هم حریفش نیست؛ می تواند برود ترکیه حرکات موزون و غیر موزون تماشا کند، در مراسم دف زنی و غیره و غیره شرکت کند و هیچکس هم کاری به کارش نداشته باشد!
حالا انصاف بدهید این اسفندیار رویین تن است یا اسفندیار شاهنامه؟!
فقط ماندم چه کسی و در چه آبی او را شسته که اینجوری رویین تن شده است؟!
چنان حرف هایی زد اسفندیار *** که هرکس بگوید کشندش به دار
هماوردی اما ندارد کنون *** که باشد ز فامیل و مهرش فزون!
البته می گویند دخترش پدر شوهر خوبی دارد!
والله اعلم…
Popularity: 1% [?]
Loading ...